بنا بر کثرت احمال و اثقال زیاده از چهار گروه در شبان روزی طی نمیشد.
و چون بعد از طی مفاوز و مسالکی از موضع کندر گذشته و از آب جون عبور نموده، حدّی دیگر از حدود سوالک مضرب خیام سپاه شهریار گردون غلام گشت، به سمع اشرف اعلا رسانیدند که: در این حدود رایی هست از رایان کشور هند رتن نام که به تمادی ایام حشری انبوه که هامون و کوه از کثرت ایشان به ستوه آید فراهم
آورده و به کوهها و بیشههای محکم پناه برده و جز به درخت افکندن و جنگل بریدن، درآمدن در آن موضع امکان ندارد. و حضرت صاحبقران غازی چندان توقف نفرمود که روز شود، و هم در شب یازدهم ماه مشعلها افروخته فرمان داد که لشکریان ببریدن درخت و پیدا کردن راه مشغول شوند.
و در آن شب به فرّ دولت روزافزون دوازده (۱۲) گروه راه پیدا کرده آن مسافت قطع نمودند و صباح روز پنجشنبه رایت ظفرپیکر به میان کوه سوالک و کوه کوکه رسیدند. در آن محل رای رتن میمنه و میسره و قلب جناح آراسته تن به رزم و پیکار نهاده بود؛ اما در بدایت حال که آواز کورکه و کوس و صدای تکبیر و تهلیل مجاهدان ملت بیضا به گوش هندوان راه یافت رعب و هراس بر ضمایر ایشان مستولی شده از میان ستیز روی به وادی گریز نهادند.
لشکر اسلام اکثر اهل ظلام را به تیغ انتقام گذرانیده هرچه داشتند از صامت و ناطق همه را گرفتند و هریک از آحاد و افراد سپاه را صد (۱۰۰) گاو و دویست (۲۰۰) گاو و ده (۱۰) نفر، و بیست (۲۰) نفر برده به دست افتاد. و امیر جهانشاه که دست چپ به عهده او بود به درّۀ دیگر تاخته بسیاری از رنود هنود را نیست گردانیده اما زیاده غنیمتی مردم او نیافتند و لشکرهای دست راست و دست چپ آن عرصه را تاخته و مهمّات ایشان را ساخته، شب جمعه شانزدهم ماه به موکب همایون پیوستند.
و روز جمعه حضرت صاحبقران دشمنگداز باز بر کوه سوالک برآمده و از آن مرحله تا دیار نگرکوت پانزده (۱۵) فرسخ بود و آن درّه نیر جنگل بسیار و کوه استوار داشت و رأی عقدهگشای حضرت صاحبقران بر قلع و قمع کفار قرار گرفته شنید که در آن بیشهها و جنگلها طبقات لا تعدّ و لا تحصی از بتپرستان و مجوس استقرار دارند و چون امیر جهانشاه و سپاه خراسان روز گذشته در کوه سوالک چنانچه مذکور شده بر غنیمتی کرامند مالک نشده بودند، فرمان قضا جریان نفاذ یافت که امیر جهانشاه با لشکریانش به آن موضع درآمده اسیر و غارت نماید.
مقارن این حال صاین تمور که قراول بود در پایۀ سریر اعلا عرضه داشت که کثرت هندوان به مرتبهای است که قوت ناطقه از شرح و بیان آن به عجز و قصور
اعتراف مینماید. حضرت صاحبقران به نفس همایون بایستاد و سپاه خراسان و لشکر جوانغار را فرمود که به مهم خود اشتغال نمایند. و ایشان تیغ جهاد از نیام برآورده جمعی کثیر از آن مشرکان را به قتل رسانیدند و غنیمت بیپایان و مال فراوان گرفتند.
و در وقت نماز پیشین همین روز از پیش امیر شیخ نور الدّین و علی سلطان تواچی کس آمده خبر آورد که از طرف دست راست درّهای است و در آنجا طایفهای از گبران جمع شدهاند و عدد ایشان از حیّز قیاس و تخمین بیرون است و مراعی و مواشی بسیار دارند. حضرت صاحبقران کامکار عنان عزیمت بدان طرف معطوف داشت فرمان داد که: امیر شیخ نور الدّین و علی سلطان تواچی و سایر بهادران نامدار بر سر آن جماعت در ظلمت شب رانند. و ایشان برحسب اشارت علیه روان شدند و تیغ جهاد بر آن روزبرگشتگان نهادند و چتر زرنگار خسرو دولتیار بر قلۀ کوهی که بر آن معرکه مشرف بود برآمد تا به فرّ شکوه آن حضرت دل و دست مجاهدان غازی قوی گشته داد جهاد دادند.
چون اکثر آن مخاذیل کشته گشته بقیة السّیف مجروح و شکسته روی به گریز نهادند لشکر ظفرقرین با غنایم روی زمین بازگشته و روی نیاز بر سم جهاننورد مالیده به عواطف بیکران و عوارف بیپایان اختصاص یافتند. و چندان مراعی و مواشی آورده بودند که صحرا و کوه از حمل آن به ستوه میآمد. و حضرت پادشاه اسلام تا هنگام ظلام بر بالای آن کوه توقف نموده و از کمال شفقت و مرحمت خود [حکم] فرمود که: هرکه از سپاه ظفرپناه غنیمتی نیافته باشد او را نصیبی دهند. و شب اردوی کیهانپوی در آن درّه فرودآمد و در آن جنگلها و بیشهها حمدونه بسیار بود چه بسا شب میشد به لشکرگاه میآمدند و رخوت و اشیاء لشکریان میبردند.
و در مدت یک ماه در میان کوه سوالک و کوکه بیست (۲۰) غزوۀ معیّن لشکر اسلام را دست داد و هفت (۷) قلعۀ حصین در آن حدود و نواحی مسخر ساختند؛ و آن دیار به اندک روزگاری از خبث وجود مشرکان پیراسته شد و به انوار توحید و عرفان آراسته آمد. و در ظفرنامه مستور است که: یکی از قلعهها قلعۀ شیخو بود و از خویشان ملک شیخ کوکر [- شیخ کوکری - شیخه کوکری]، و اهالی آنجا به
وسیلۀ جمعی از مسلمانان که در میان ایشان بودند قدم در دایرۀ متابعت نهادند و ظاهرا گردن انقیاد به طوق بندگی و فرمانبرداری بیاراستند، اما دلایل نفاق و علامات خبث اندرون از صفحات احوال ایشان ظاهر و لایح بود، و چون مال امانی بر ایشان انداختند و از مزاج و اوضاع آن گمراهان مخاذیل غدر و فساد تفرس میرفت، یکی از بندگان درگاه فکری لطیف انگیخته مقرّر گردانید که اجناس به وجه مال امانی بستانند و اسباب و آلات حرب که اندک ثمنی بها داشت قیمتگران بر آن نهاده، آن روز بر کشتگان هر سلاح که داشتند مجموع بیرون بردند و بفروختند و بدین حسن تدبیر هیچ سلاح در دست ایشان نماند.
بعد از آن حکم واجب الاتباع صدور یافت که چهل (۴۰) نفر گبر در سلک خدام هندوشاه خازن که یکی از بندگان درگاه جهانپناه بود درآیند و بدان واسطه آن بدبختان از جاده شریعت و متابعت انحراف جستند و بعضی از مسلمانان را به قتل آوردند و بر ذمّۀ همّت غازیان لشکر اسلام انتقام آن بیباکان شقاوت فرجام لازم گشت. مجاهدان کفرسوز روی جلادت به تسخیر آن قلعه آوردند و آن را فتح نموده دو هزار (۲۰۰۰) گبر را به تیغ غزا بگذرانیدند و دود استیصال از خانمان ایشان به سقف دوداندود آسمان رسانیدند. تمام شد سخن ظفرنامه.
و در بعضی تواریخ دیگر نیز کیفیت واقعۀ آن قلعه را بدین طریق آوردهاند. راقم حروف گوید که: هرگاه که مورخان قایل به این شدند که اهالی قلعه مجموع اسلحه خود را در عوض مال امانی دادند چندان مناسب نمینماید که گویند مخاذیل نفاق و شقاق و غدر و فساد از ناصیۀ گبران ظاهر و باهر بود و اللّه تعالی اعلم بحقیقة الاحوال.
ذکر غزوات حضرت صاحبقران در نواحی جمو و قصّۀ شیخه کوکر و دیگر وقایع و حالات او
چون خاطر انور صاحبقران والاگهر از غزوات حدود کوه سوالک بازپرداخت رایت سعادت و اقبال به جانب ولایت جمو برافراخت و در مقابل قلعه و قریه بایله از اعمال آن موضع نزول فرمود؛ و امیر شیخ محمد ایکو تیمور و مبشّر بهادر و اسماعیل برلاس را بتاخت آن ده فرستاد. و مردم بایله به غایت شجاع و دلیر بودند و جنگلهای استوار داشتند و چپرها در کنار جنگل مرتب داشته آمادۀ جدال و قتال شدند. مجاهدان دین خواستند که بیتأخیر به دار و گیر مشغول شوند و جزا و سزای آن بدکرداران را در کنار ایشان نهند، اما در آن حال از موقف جلال خبر آمد که بهادران در جنگ مبادرت ننمایند [و چندان توقف کنند] تا روز دیگر چتر زرنگار سایۀ وصول بر آن دیار اندازد.
و در روز هفدهم جمادی الآخر حضرت صاحبقران سپهر احتشام بر سمند گردون خرام سوار شده و لشکریان صفها کشیده [برانغار و جوانغار و قول بیاراستند و آوازۀ تکبیر و تهلیل به اوج فلک اثیر رسانیدند]، و مخالفان دین به مجرد استماع طنطنۀ نقاره و کوس و سورن سپاه ظفرقرین، ده را گذاشته بگریختند و بسان مرغ آبی در بیشهها و جنگلها مأوا گرفتند. شیران بیشۀ هیجا چپرها برداشته در میان جنگل توقف نمودند تا سپاه ظفرپناه [از سر امن و فراغ] پای در قلعه نهاده و غلّۀ فراوان به دست آوردند و همان روز در حرکت آمده و چهار گروه مسافت پیموده فرودآمدند.
و در همان روز اولجه تمور و فولاد و معتمد زین الدّین که از دهلی به رسم رسالت پیش اسکندر والی کشمیر رفته بودند و احکام واجب الانقیاد به اسم او برده با ایلچیان شاه اسکندر [در آن منزل] رسیدند و به سعادت بساطبوسی فایز شده به عرض رسانیدند که: شاه اسکندر احرام ملازمت بسته و روی نیاز به درگاه عالمپناه آورده به موضع جهاننما رسیده بود که در آن مرحله مولانا نور الدّین از جانب او به رسالت آمده بود ملحق شد و چنین تقریر کرد که امرای دیوان بزرگ مقرر فرموده که سی هزار (۳۰۰۰۰) اسب و صدهزار (۱۰۰۰۰۰) ورشت زر از هریک به وزن دو مثقال و نیم از ولایت کشمیر سرانجام نمایند به جهت تقدیم این خدمت بازگشت تا بعد از نسق این مهم دیگربار روی اخلاص به درگاه فلک اشتباه نهد.
حضرت صاحبقران بر دیوانیان انکار فرمود که بر شاه اسکندر تکلیف ما لا یطاق کردهاند و زیاده از آنچه گنجایش ولایت کشمیر است از او طلب داشتهاند و مقتضی عدالت آن است که هرچه در خور وسعت مملکت بود از آنجا بطلبند، ایلچیان حسن عبودیت و صفای طویت شاه اسکندر معروض گردانیدند، عاطفت صاحبقران جهانگیر شامل روزگار والی کشمیر گشته به ایلچیان فرمود که: باید شاه اسکندر به هیچچیز بازنماند و به زودی زود احرام ملازمت بندد.
و در روز هیجدهم ماه رسولان شاه اسکندر را در صحبت معتمد زین الدّین رخصت انصراف دادند، مقرّر بر آنکه مدت بیست و هشت (۲۸) روز از آن تاریخ بگذرد باید که در کنار آب سند رسیده باشد. بعد از آن ایلچیان را گسیل کرده سپاه ظفرپناه به قریه معمورۀ معتبر را تاختند و خاطر خود را از غله و علوفه چند روزه فارغ ساختند.
و لشکریان فیروزی اثر بعد از قطع چهار فرسخ که مجموع کشتزار و درهای که منبع آب جمو بود درآمدند و چند نوبت از آب بگذشتند و در دامن کوه به طرف دست چپ قصبه جمو بود و به جانب دست راست قریه منو، در هر دو محل گبران قویهیکل زورمند بودند و کوهها و جنگلها از غایت حصانت و متانت داشتند، چنانچه روندگان عبور بر آن موضع را از محالات میپنداشتند. و آن جهال عیال و اطفال خود را به قلال جبال فرستاده رای ایشان با طایفهای از متهوران بیباک به موضع حصین از کوه پناه برده ایستاده بودند و تیر