کلمه های بیگانه کوشیده و راهیکه برای این کار میشناختند آن میبود که در فرهنگهای فارسی بگردند و برخی کلمه های کهن را - همچون اشو، دهناد، فرارون، شوه، آمیغ، سات، بزماسی و مانند اینها- که کسی معنایش نمیدانست و بسیار آنها غلط و بیمعنی است، گرد آورده در نوشته های خود بجای کلمه های تازی بیاورند، و این نتیجه آن را میداد که نوشتههاشان نا فهمیده در می آمد و کسی بخواندن آنها نمی گرایید. آقای ابولقاسم آزاد نیز همین راه را میپیمود. و از اینرو به نتیجهای نتوانست رسید و پس از دیری ناچار شد از کوشش باز نشیند.
از آنسوی کسان بسیاری با این کوششها بدشمنی برخاستند و اینان نیز گاهی در روزنامه ها بگفتار نویسی پرداختند. یکدسته از روی رشک و خودخواهی که چنانکه با هر کوشش و جنبشی دشمنی نمایند با این جنبش نیز می نمودند و زبان از بدگویی باز نمیداشتند. یکدسته چون درس عربی خوانده بودند بکلمه های عربی دلبستگی مینمودند و بیرون کردن آنها از زبان فارسی بزیان خود میپنداشتند. برخی نیز عامیانه این را دشمنی با اسلام میشماردند و کوشندگانرا بیدین میخواندند.
یکدسته نیز دست زدن بزبان را سزا نشمارده این کار را مایه تباهی زبان میپنداشتند. اینان فارسی را با حالیکه میداشت آکمند و نارسا نمی شناختند و دلیل آورده چنین میگفتند: «سعدی و حافظ با همین زبان همه مقاصد خود را فهمانیدهاند». اینان در آمیختگی یکزبان را با کلمههای بیگانه آک آنزبان نشمارده میگفتند: «زبان های اروپایی نیز با کلمه های لاتین درآمیخته است». چون در میان این دسته کسان بنامی از آقایان تقی زاده و فروغی و محمد قزوینی و مانند آنان می بودند که با جنبش زبان آشکاره دشمنی مینمودند ناگزیر جنبش از نیرو افتاده از پیشرفت باز میماند. بویژه با آن راه کجی که خواهندگان جنبش برای خود برگزیده بودند و یکزبان نافهمیدهای را بمیان میآوردند.
در چنین حالی بود که من در سال 1299 (1339) از تبریز به تهران آمدم و در نتیجه پیشامدهایی بزبانشناسی گرایشی یافته بآن پرداختم و در پیرامون زبان فارسی بآگاهیهای بسیاری رسیدم. بدینسان که چند تا از نیم زبانهای شهرستانها را