پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۵۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۴۷-

ناموس تو و ناموس دختر تو بدل کرده بود و دختر ترا نیز ده هزار درم عطا کنم که او مرا بیاگاهانید و از این خطر مرا باز داشت و از تو همی خواهم که اجازت دهی تا دختر ترا بدین پسر تزویج کنند آن شیخ گفت ایها الامیر جواز دادم پس خالد شکر خدا بجا آورد و بزمی نیکو شایسته از برای عقد فرو چید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و نود و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت امیر خالد مجلسی نیکو از بهر عقد بیاراست و دخترک ماه روی را بآن پسر تزویج کرد و فرمود که بیست هزار درهم را با دخترک بخانه آن پسر بردند و مردمان بصره فرحناک و شادان بازگشتند و من عجب از آن روز روزی ندیدم که آغاز آن روز گریه و اندوه و انجامش نشاط و سرور بود

(حکایت کرم جعفر برمکی)

و از جمله حکایتها اینست که خلیفه هرون الرشید چون جعفر وزیر برمکی را بکشت فرمود که هر کس از برای جعفر گریه کند و یا مرثبه گوید او را نیز بکشد پس مردمان خود را از این کار باز داشتند اتفاقاً عربی بادیه نشین را عادت این بود که در هر سال قصیده در مدح جعفر گفته بزیارت او میآمد و هزار دینار از جعفر گرفته باز میگشت و تا آخر سال آن هزار دینار صرف کرده با قصیده دیگر میآمد در آن سال نیز بعادت معهود با قصیده ای بیامد چون ببغداد برسید جعفر را کشته یافت بهمان مکان که او را کشته بودند بیامد و اشتر در آنجا بخوابانید و سخت بگریست و اندوهناک شد و قصیده را انشاء کرده بخفت جعفر برمکی را در خواب بدید که بآن بدوی میگوید که تو خود را بتعب در انداختی و قصیده ای گفته پیش من آوردی و مرا کشته یافتی و لکن اکنون ببصره روان شو و از مردی که فلان نام دارد جویان شو چون باو برسی بگو که جعفر برمکی ترا سلام میرساند و میگوید که هزار دینار از امارت باقله بده پس چون اعرابی بیدار گشت بسوی بصره روان شد و آن بازرگان را بپرسید و با او جمع آمده گفتۀ جعفر وزیر را تبلیغ کرد و آن مرد چنان فریاد زد که نزدیک شد روان از تنش بدر آید پس از آن بدوی را گرامی بداشت و در پهلوی خود بنشانید و سه روز در ادای رسوم میزبانی چیزی فرو نگذاشت و پس از سه روز بدوی خواست از نزد او باز گردد آن مرد بازرگان هزار و پانصد دینار به بدوی بداد و باو گفت یک هزار دینار را بحکم جعفر دادنی بودم و پانصد دینار دیگر خود بتو دادم و از این ببعد هر سال باستمرار هزار و پانصد دینار در نزد من است چون آخر سال شود بیا و زرها از من بستان آنگاه بدوی با بازرگان گفت ترا بخدا سوگند میدهم مرا از حکایت باقله آگاه کن بازرگان گفت من در آغاز کار بی نوا و پریشان حال بودم باقله پخته در کوچه های بغداد میگردانیدم و او را فروخته وسیله معاش میکردم اتفاقاً روزی دیک باقله برداشته بیرون رفتم و در آنروز هوا سرد بود و باران میبارید و مرا جامه ای که از سرما و باران نگاه دارد نبود گاهی از شدت سرما میلرزیدم و گاهی به آب باران می افتادم و بدان حالت از پای قصر جعفر وزیر میگذشتم ناگاه جعفر را از منظره قصر چشم بر من افتاد و بحالت من رحمت آورده خادمی بسوی من بفرستاد خادم مرا بنزد جعفر برد در آن هنگام زنان و خاصه گان جعفر در نزد او نشسته بودند چون جعفر مرا بدید بمن گفت هر چه باقله تراهست بحاضران بفروش من پیمانه بگرفتم و بهر یک از حاضران پیمانه از باقله پیمودم پس هر یک از ایشان پیمانه مرا پر از زر کرده بمن میدادند تا اینکه من هر چه باقله داشتم بفروختم و زرها جمع کردم آنگاه جعفر برمکی بمن گفت آیا از باقله چیزی به دیگ اندر مانده است یا نه من گفتم نمیدانم پس دیگ را جستجو کرده یکدانه باقله پدید آوردم جعفر وزیر آن یگدانه باقله را از من بگرفت و او را دو نیمه بشکست نیمه ای خود برداشته و نیمه ای به یکی از زنان خود بداد و باو گفت این نیمه باقله را بچند دینار میخری آن زن بدو برابر این زرها که مرد باقله فروش جمع آورده است بخرم مرا از اینسخن عقل حیران گشت و با خود گفتم که چنین کار محال است پس من در عجب بودم و سر در گریبان فکرت داشتم که ناگاه آن زن کنیزکان خود را فرمود دو برابر آن زرها که داشتم حاضر آورده بمن دادند آنگاه جعفر گفت من این نیمۀ دیگر را به دو برابر همۀ این زرها شری کنم پس خادمان را بحاضر آوردن زر بفرمود و دو برابر همه زرها بمن بداد و همه زرها را جمع آورده دیگ مرا پر از زر کرد من زر برداشته بازگشتم و ببصره آمده با آن مال به بازرگانی بنشستم و از آن مال مالی بسیار اندوخته ام هرگاه در هر سال هزار دینار باحسان جعفر برمکی ترا بدهم زیانی بمن نخواهد رسید که رحمت حق بروان جعفر باد

(حکایت هارون الرشید و ابو محمد تنبل)

و از جمله حکایتها اینست که هرون الرشید روزی در تخت خلافت نشسته بود که یکی از خواجه سرایان در آمد و تاجی از زر سرخ مرصع با در و گوهر گران قیمت بیاورد و آستان خلیفه را بوسه داد و گفت ایها الخلیفه چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب دویست و نود و نهم برآمد

دنیا زاد با شهر زاد گفت ایخواهر حدیث تمام کن شهرزاد گفت اگر ملک اجازت دهد بازگویم ملک گفت ای شهرزاد حکایت تمام کن شهرزاد گفت ای ملک جوانبخت آن خواجه سرا گفت ایها الخلیه سیده زبیده ترا سلام میرساند و میگوید که من این تاج بساختم و گوهرها بدو بنشاندم اکنون این تاج بگوهری بزرگ محتاج بر تارک او بنشانم و من ذخیره های خود را تفتیش کرده بدانسان گوهری بزرگ نیافتم که شایسته او باشد پس خلیفه فرمود که گوهری بزرگ بدانسان که سیده زبیده خواسته است تفتیش کنند خزینه داران تفتیش کردند چنان گوهری نیافتند و خلیفه را بیاگاهانیدند خلیفه از این رهگذر تنگدل شد و گفت من خلیفه زمان و سر پادشاهان روی زمین باشم و از بهر یکدانه گوهر عاجز شوم پس در خشم گشته خادمان را فرمود که از بازرگانان تفتیش کنید خادمان گفتند ایها الخلیفه بازرگانان را سخن اینست که بدینسان گوهر یافت نشود مگر در نزد مردی از مردمان بصره که او را ابو محمد تنبل گویند آنگاه