برگه:MoshkeleNimaYoushij.pdf/۱۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۱۱
جلال آل‌احمد

ساخته. و در آن منجمله می‌خوانیم:

«چو رنج کهن گفتنم اندکی است
کهن گفتن و آب خوردن یکی است.»

و از این پیدا است که حتی در آن دوران بمناسبت «افسانه» طرد و تکفیر شروع شده بوده است. یا در جای دیگر:

«و گر نوگلی ماند در چنک زاغ
نماند برینگونه تقدیر باغ
بیاید هم از آسمان طائری
یکی نادری، قادری، باهری
رهاند گل خسته از دست تو
ببرد به تیغ قلم شصت تو.»[۱]

دیگر از این نوع آثار او قطعهٔ «عبدالله و کنیزک» است باقتباس از نوروزنامه خیام. و در برخی موارد با همان لغات نامأنوس و مهجور فارسی. و اما «افسانه» اثر سال ۱۳۰۱ نیما است که در همان اوان قسمت‌هائی از آن در روزنامه میرزاده عشقی چاپ شده بوده است و تنها در این اواخر (سال ۱۳۲۹) بود که بصورت مستقلی چاپ شد. افسانه داستان مجادله‌ای است درونی میان شاعر «دیوانه» که بیشتر «عاشق» نامیده می‌شود و «افسانه» که ازو می‌توان بخدای شور و جذبه و زیبائی تعبیر کرد. داستان بدبینی‌ها و سرخوردگی‌های شاعر ناکام جوانی است که از گول و فریب بپرهیزد. عاشق افسانه با اندکی تغییر – با پختگی و کارآمدی بیشتری در شعر و با سرخوردگی بیشتری در زندگی همان عاشق «قصهٔ رنگ پریده» است.

«در شب تیره دیوانه‌ای کاو
دل برنگی گریزان سپرده
در دره‌ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه‌ی گیامی فسرده
می‌کند داستانی غم آور».[۲]

«افسانه» اینگونه شروع می‌شود. در آغاز کار (دل) مدتی مورد عتاب است که چرا فریفتهٔ (افسانه) شده و بعد افسانه وارد صحنه خیال می‌شود و گفتگو از آن پس میان شاعر عاشق دیوانه از طرفی و افسانه از طرف دیگر در می‌گیرد. و تا بآخر منظومه همین گفتگو است که ادامه دارد. شاعر که از عشق سرخورده و زیبائی‌های جهان را ناپایدار می‌یابد در آخر منظومه از همه چیز بخاطر افسانه، بخاطر زیبائی ابدی هنر چشم می‌پوشد:

«تو دروغی، دروغی دلاویز
تو غمی، یک غم سخت زیبا
بی‌بها ماند عشق و دل من

  1. از نسخه خطی آثار نیما
  2. افسانه – چاپ تهران ۱۳۲۹ – صفحهٔ ۳