بتعبير زتاك و زدختر همه باز گفت گفتند او را مغان که آید یکی كودك از دخترت چنان دان که دخت توزاید پسر بترسید از بختش آژیدهاك رسولی فرستاد بر دخترش چو دخت شه آمد بنزد پدر بگفتا پدر جمله فرمان توراست بفرمود کای دختر خوب رو بپاسخ چنین گفت دختر بشاه توشاهی و من کمترین بنده ام چو همه راز دل برکشید از نهفت زخشم و زبیمش ستایش کنان که شاید بد آید از آن برسرت که گیتی مسخر کند سر بسر شد از دختر خویشتن بيمناك که از پارس آرد و را در برش ببوسید روی زمین را بسر که امر تو آسایش جان ماست برم باش و از شوهر خودمگو که ای خسرو عادل نیکخواه بفرمان ورأيت سر افکنده ام بدنیا آمدن گورش نه ماه بگذشت بردخت شاه چو بيك روز چون طفل يك ساله بود آگاه گردید آژید هاك وزیری که نامش ها را پاك بود بدو این چنین گفت آژید هاك بکش كودك و جانم آسوده کن بدل گفت فرزانه سالخورد که چون شاه را زندگی شد تمام چه گویم جوابش چه چاره کنم آنگاه كودك بصحرا ببرد به آرام خود بردكودك شبان امیری مرا داد این بیگناه زنش گفت با مرد کاسوده باش من از مرگش آنگونه پژمان شدم عوض خواستم ، داد اينك خدا پس يكي كودك آورد مانند ماه که بود رخ روشنش چون گل لاله به چشمش جهان شد چويك مشتخاك که با فهم و با عقل وادراك بود هستم از این طفل بس بيمناك بزودی ز خاکش یکی توده کن در این باره تدبیر بایست کرد کند دختر او بجایش قیام چگونه برویش نظاره کنم شبانی بدید و مراوا سپرد بزن گفت کاین هدیه از من ستان که صحرا فكن طفلك بي پناه مرا طفل مرد و خداداده جاش که یکباره رنجور و بیجان شدم تو گوئی که طفلم شد او را فدا
برگه:Korushname.pdf/۲۶
ظاهر