پرش به محتوا

برگه:Korushname.pdf/۲۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

دو چشمش به بستر زهم باز کرد بگفتا مغان را بخوانید زود مغان بوسه داند روی زمین چه بودت که آشفته گشتی چنین چو از مارو از خواب دوشینه گفت بگفتند شاها ترا خواب دوش گزندت رسد از جهان کهن بود دشمنت دشمن خانگی نباشد وی از خیل همسایگان چو بشنید پشتش بلرزید شاه یکی دختری داشت چون نوبهار ورا نام بد ماندانای نکو بدو بد گمان گشت آژیدهاك بگفتا کنم دور ، گر دخترم اگر چند از نوجوانان ماد زجان و ز دل خواستارش بدند ولیکن از آن خواب آژیدهاك که از دخت و از دادن او بشوی چو در پارس کامبو زیا بود امیر بیاورد کامبوزیا را بماد چو او را نجیب و ملایم بدید بدادش و را دخت چون ماه را برفت او زماد و بهمراه برد دگر باره آن شاه خوابی بدید چنان دیدکز اشکم دخترش بگسترد بر آسیا شاخ و برگ هراسان و لرزنده بیدار شد بگفتا که خوابی بدیدم گران سخن گفتن خویش آغاز کرد که گویند تعبیر خوابم چه بود بگفتند کای شاه با آفرین نباشد کسی را بتو خشم و کین همان راز بیرون کشید از نهفت خبر میدهد از هزاران خروش نگوئیم دیگر از این ره سخن بتازد بتو او بفرزانگی ستاند ز تو کشورت رایگان ندانست خود کیستش کینه خواه ببالا چو سرو و برخ چون نگار وزو بود در شهر بس گفتگو هم از دختر خویش شد بيمناك نیاید گزندی از او در برم زمردان نام آور و نیکزاد بجان خواستار وفایش شدند آشفته چنان بود و بيمناك بيك باره بر بست او گفتگوی نجيب وجوانمرد وپاك ودلير بدو دختر خویشتن را بداد گمان بدی زو نبودش پدید که آسوده سازد دل شاه را سوی پارس او دختر شاه برد کز آن بیش آمد شگفتی پدید يكي تاك سرزد بگردون سرش نه بادی بر او کارگر نه تگرگ مغان را شتابان طلبکار شد وزان خواب گردیده ام سرگران -۲۲-