دلیران شاهنشه از هر طرف چنان زد غریوی زدل شیر نر ز مغزش چنان خون برون میجهید ز پا اندر افتاد و بیهوش گشت به پیکر تراشان بفرمود ، زود که ماند پس از من بر این روزگار از آن روز بگذشته بس سالها بود یادگار که در هکمتانه بیامد چو در شهر آن شهریار همان هر کسی بر کسی مژده داد بشد شاه و مغرور از این هنر بفرمود هستم شه شیر کش منم شهریاری که در عهد من سر خسروان زیر پای منست ندارند جرأت که از نام ماد که چندین هزاران مرا لشکر است هزاران هزار افسر نامدار نمودند ابراز شوق و شعف که لرزید از بیم کوه و کمر چو فواره ای کاب آرد پدید بزد دست و پائی و خاموش گشت از این شیر تندیس باید نمود یکی یاد بود و یکی یادگار بجا مانده آن شیر سنگی بجا هم از شاه ماد وهم از روزگار شه شیر کش خسرو نامدار که پاینده بادا شهنشاه ماد همی دست بنهاد روی کمر بود یکسر عالم مرا دست خوش نباشد زجنگ و زدشمن سخن همه باجشان در سرای منست سخن جز به نیکی نمایندیاد به گنجم بسی باج و شمش زر است همه شیر افکن که کارزار خواب دیدن آژید هاك و تعبیر آن چو شب شد به خوابید در قصر خویش چنان دیددر خواب آن شهریار دومار سیه برشد از دوش او بگفتند : گوچیسٹ کبر و غرور خدا داد بر تو چنین اقتدار تو مغرور بر خویشتن گشته ای ندانی که باشد شکست توهم سراسیمه از خواب بیدار شد چرا دلی شادمان داشت از عصر خویش که از دوش اوسر بر آورده مار خویش را کرده در گوش او سر اگشته ای از خداوند دور هم او خواست تا تو شوی تاجدار ندانی ز يك كودك آشفته ای که دستی است بالای دست توهم پریشان و افسرده و زار شد -۲۱-
برگه:Korushname.pdf/۲۴
ظاهر