پرش به محتوا

برگه:Korushname.pdf/۲۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

چو این گفت بفشرد دست پسر بخوابید و دیگر نه بیدار شد چنین باشد این روزگار کهن اگر نام نیکت بماند بجا پس از سالها نام تو یادگار بگفتا شد اينك زمانم بسر نه ماد و نه لیدی و راکار شد نماند بانسان بجز يك كفن تو گوئی که پیوسته داری بفا بماند دگر هیچ ناید بکار بر تخت نشستن آزیدها پادشاه ماد پسر چون برآمد بتخت پدر بزرگان و را خواندند آفرین بگفتند ما بندگان تو ایم شهنشاه بسیار بنواختشان بسی مهربان بود و سرشار بود یکی بارگه شاه بر پای داشت بگرد شهنشه در آن بارگاه بهر لشکری افسری نامدار سپاهی بیاراست شاه جوان همه تاج و افسر بسر داشتند زشمشیر و گرز وسنان و سپر سپاهی به زیبائی آراسته نبرد دلیران فراموش شد بهر جا شدی شادمانی بیا درو دشت ایران همه سبزو شاد بهر جایگه بود ساز و سرود شه ماد روزی برای شکار چو شد چند فرسنگ از شهر دور پی شیر نرچون همی اسب تاخت چنان تیر را او زپیکان گشود بیفتاد بیجان بروی زمین همان تاج شاهنشهی زد بسر همه بوسه دادند روی زمین بفرمان ورأيت سرافکنده ایم بقدر هنر جایگه ساختشان شه عادل و بخت بیدار بود در آن جایگه تخم نیکی بکاشت ستادند امیران جمله سپاه گزیدی و کردی و را بر قرار همه جامه شان همچنان ارغوان کمرهای زرین ببر داشتند زخود وزره با کمربند زر همه شاد و شاداب ونو خاسته چنان آتش تیز خاموش شد همه باغ و بستان بدی دلگشا دل کشوری شاد از شاه ماد درود بشاهنشه ماد بودی برون رفت با اسب و اسباب کار بدیدی یکی شیر نر با غرور بزد تیر بر مغز و کارش بساخت که تا شست برداشت آمد فرود یکی گفت احسن یکی آفرین