من چو این پيك آمد برشاه سارد شه لیدیان گفت جنگ را آمد چنين پيك برشاه ماد چو شهنشه برآشفت و گفتی سپاه چو لشکر شد آماده کارزار سوار و پیاده همی با شکوه بدشتی دو لشکر بهم چون رسید جنگ کردند با یکدگر چوشش سال این جنگ بددرمیان همی پیام شهنشاه بر وی گشاد گزینم اگر ، به که این ننگ را خبر از شه لیدی و جنگ داد ببینید سان و بپوئید راه زمین زیر پای هزاران هزار برفتند از دشت و صحرا و کوه ز غوغایشان گوشها بر درید نه این را شکست و نه آنر اظفر همی بود بر هر دو لشگر زیان صلح شاه ماد ولیدی پس از شش سال یکی روز سرگرم پیکار و جنگ که ناگه چنان برگرفت آفتاب همه دست از جنگ برداشتند بگفتند کاین خشم پروردگار که این روز روشن بمانند شام چرا خون بریزیم از یکدگر از این پس نمائیم ما آشتی چو این قصد کردند شد آفتاب دوشه صلح کردند با یکدگر چويك سال بگذشت ز این کارزار بفرمود آرید آژید هاك بیامد پسر چون بنزد پدر بسی رنج بردم در این روزگار سپارم بتو لشکر و کشورم تو بیدار باش و تو هشیار باش بیزدان گرای و باو بر پناه سر بشمشیر و گرز و بتیر وخدنگ جنگجویان بر آمد بخواب چو خورشید را تیره گون یافتند گرفته است بر ما که کارزار همه کار ما گشت اينك تمام که هرگز نبینیم روی ظفر تو گوئی که پیکار ناداشتی نکردند در جنگ دیگر شتاب سوی ماد ولیدی شدی رهسپر شه ماد رنجور گشت و نزار که بینم من آن نوجوان پورپاك بدو گفت : فرزانه نور بصر گشودم بسی کشور نامدار که مرگ آید اینک همی در برم همه کشورت را نگهدار باش چوخواهی که بر تخت باشی تو شاه -19-
برگه:Korushname.pdf/۲۲
ظاهر