پرش به محتوا

برگه:Korushname.pdf/۲۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

وزین روی مردان آشوریان سوی شاه ایران نهادند روی شه ماد و بابل دوشاه جوان چو تسلیمشان شد قبول دوشاه دگر منقرض گشت آشوریان چنین گفته شد بین دو شهریار چو بر نینوا شاه لشکر کشید فلسطین و سوریه و بین نهر چو شد کار آشوریان ساخته شه ماد با فتح و با فرهی شه بابل آمد به همراه او چنان دوست گشتند باهم دوشاه بشد دختر شاه را خواستگار بود چو بخت النصر پور آن شاه شهنشه پذیرفت خواهش از او چو دختر باو داد آن شهریار ببابل ببردند چون دخت شاه باندک زمانی شهنشاه ماد به تسخیر لیدی هوس کرد شاه کنون بایدم نيك رائى كنم همی بود در فکر تسخیر آن چو يك روز گفتند با شهریار بکشته سه تن از جوانان ماد هوخشتر چو بشنید خود این خبر پیامی فرستاد بر لیدیان زمادی بکشتند ایشان سه تن فرستید آن ناکسان نزد من و گرنه نمایم چنان جنگ و جوش همه سر برهنه خمیده میان ز تسلیم و تختش همی گفتگوی فکندند از دست تیغ و سنان ز بهر شهان بر گشادند راه زبابل بشد نیم و نیم آریان که مارا در این کار باید قرار ز بالای دجله به ایران رسید شه بابل از آن همی جست بهر همی بومشان گشت پرداخته سوی هکمتانه بشد با بهی که بودند با هم چنان نيك خو که از بابل آمد به ایران براه برای پسر خواست آن تاجدار جوان بود و هم در خورگاه بود بدو داد آن دختر ماهرو بشد رشته دوستی استوار شاه بابل برآمد بماه کمر بست و بسیار کشور گشاد بگفتا منم شاه بافر و جاه از این بیش کشور گشائی کنم نمی یافتی فرصتی آن چنان که چند از سکاهای بی اعتبار به لیدی پناهنده گشتند و شاد بگفتا کشم لیدیان سربسر سکاها که هستند از آریان به لیدی نهان کرده خود جان و تن که از خاک تیره کنمشان کفن که مادی زلیدی بر آرد خروش سر -14