بنی پال باب مرا کشته است روم نینوا من بكين پدر اگر یار باشی تو با من بجنگ چو پيك شهنشه ببابل رسید بگفتا یکی بنده ام شاه را زپور بنیپال بس رنجه ام چو پیمان شاهنشهان بسته شد سپاهی چو دریا زبابل گذشت چو پوربنی پال آنرا شنید بگفتا ببندید باروی شهر چو با جنگ ایشان مرا نیست رای جدا گشته چون بابل از نینو تختش این گونه برگشته است نمایم من آن شهر زیر وزبر بسی بهره آید ترا خود بچنگ بنو پر سره گفته شه شنید گشایم همین راه و هم گاه را بر آرم دمارش بسر پنجه ام دو کشور تو گوئی که پیوسته شد سوی نینوا در نور دید دشت یکی آه سرد از جگر برکشید که مارا نباشد از این جنگ بهر همان به که در شهر گیریم جای نخیزد بجز ماتم از نی ، نوا آتش زدن پسر بنی پال بر خود و خانواده اش چو پوربنی پال بیچاره شد سر برج و بارو چو لشکر بدید بگفتا دگر ، روز من شد تباه شبانه یکی آتشی بر فروخت همی در سرای خود آتش فکند پدر بد کند بد ببیند پسر به آتش بسوزد همه خانمان ور نيك رفتار باشد بدهر چو فرزند خود دوست داری بسی بنی پال بدکرد و پورش بسوخت هوخشتر چو بشنید کردار او غمین گشت لیکن ز پیکار دست نگه کرد دروازه را باز یافت حصار اندرون در پی چاره شد ز پیروزی و بخت خود دل برید نه یار و نه یاور نه گنج و سپاه خود و خانواده همه پاک سوخت ز آتش بسی بروی آمد گزند زکری بابش بد آید بسر چو بدکرده باشد سر دودمان کسانش بنیکی بیابند بهر نباید نمائی بدی با کسی همان آتش خیره خود بر فروخت از آن آتش گرم و رفتار او ز کشتار آن بینوایان به بست بفرمان او خیل لشکر شتافت -IV-
برگه:Korushname.pdf/۲۰
ظاهر