پرش به محتوا

برگه:Korushname.pdf/۱۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

نماندی بر بسوی ارومیه لشکر برند عنان را از آن رز مگه در کشید چنان تاخت بر پهنه کار زار آنان چو راه ستیز ولی آتشی زیر سرپوش بود سکاها به نیرنگ ظاهر شکست بهر گوشه ای آتش افروختند چه برروی آب و چه روی زمین بگفتند با شاه کای شهریار گرفتند جشنی چو دیوانگان چو شه گشت زین ماجرا با خبر بگنجور دانا بفرمود شاه بگیرند پیرامن جشن گاه چو شاه سکاها سکاها و سردارشان بیکباره گشتند تسلیم شاه شکستی چو افتاد بر آن گروه چو گشتند تسلیم شاه زکار سکاها چو پرداخت شاه که تازان گروه سیه دودمان بنی پال گفتند خود در گذشت در آشور باشد بسی هرج و مرج ببابل همان حکمران شاه شد شه ماد خود قاصدى نيك نام شه ماد خوشنود از کار توست ببابل ترا پادشاهی رواست مرا با تو هرگز سـ جنگ نیست سر که پوربنی پال در نینوا نه بر حکم او کس نهاده است گوش بر آن قوم وحشی هجوم آورند بسوی ارومیه لشکر کشید کز آنان بر آمد بسختی دمار گرفتند از آن ملك راه گریز بظاهر مر این شعله خاموش بود که ایران زمین را بیارند دست به آتش همه شهرها سوختند بر افروختی آتش خشم و کین سران سکاهای بی اعتبار به باده سرائی نهاده میان بگفتا از آنان نمانم اثر مهیا کند ساز و برگ سپاه بسازند آئین شان را تباه زعيش وطرب تیره شد کارشان بهم خورد نظم قشون و سپاه بیفتاد لشکر ز فرو شکوه شهنشاه دادی به آنان پناه به آشور گفتا فرستم سپاه بر آرم بنیروی لشکر امان بخاك سيه هست او را نشست سخن از بزرگان نیاید بخرج بنو پر سره شاه برگاه شد ببابل فرستاد و داد این پیام همی راضی از کار و کردار توست سرافرازی تو گوارای ماست بجز دوستی با تو آهنگ نیست شده شاه لیکن بسی بینوا نه دارای فهم و نه عقل و نه هوش -19-