پرش به محتوا

برگه:Korushname.pdf/۱۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

کمر بهرکین پدر بسته تنگ چو از کار لشکر بپرداختند درو دشت آشور گشته سیاه بنی پال بشیند چون این خبر بگفتا بکشتن دهد جان خویش بفرمود لشکر بهامون کشند چو آشور با ماد شد روبروی بفرمود جوانان ایران همه شیر مرد چويك چند روزی بر آمد زجنگ شکستی برآمد با شور سخت بنی پال تا نینوا در گریخت بفرمود بندند دروازه زان هو خشتر چون دید این ماجرا تا شهر ویران کنند به بستند بر شهر آب روان همی خواست تا شهر ویران کند در آن پهنۀ جنگ پرهای و هوی نبودی کسی را بکس دسترس بنا که سواری بیامد زماد چنین گفت کای شاه با داد و دین سکاها که دارند خوئی درشت شتابان از آن سوی بحر خزر بمرز وطن زآذر آبادگان شه ماد چون این سخن را شنید بر افروخت از خشم و آنگاه گفت دریغا دریغا که خون پدر کنونم نه یارای رفتن بود بفرمود لشکر بجنبد ز جای نیاورده برخویش تاب و درنگ سوی نینوا جملگی تاختند ز جنگی دلیران ایران سپاه که آید پسر بهر کین پدر که پارا از اندازه بنهاده پیش همه لشکر ماد در خون کشند همه کینه انگیز و پر خاشجوی بر آورده از دشمن خویش گرد بگرز و بزوبین وتیرو خدنگ ز آشوریان جمله برگشت بخت همه نظم لشکر زهم در گسیخت که یابند از خشم دشمن امان که بستند دروازه شهر را همه شهر چون دشت یکسان کنند که تا خیره دشمن نیابد امان شه و لشکرش را گریزان کند که سرها بمیدان فتاده چوگوی نبودی بجز کشته فریاد رس شاه ماد این خبر را بداد که از ماد دارم پیامی چنین بتیر افکنی همچنان خارپشت شده جانب خاك ما رهسپر بتازندگی تنگ بسته میان یکی آه سرد از جگر بر کشید که جانم دگر گشت با درد جفت هدر شد مرا زین پیام و خبر نه یارای این کین نهفتن بود بدستور آن شاه فرخنده رای بر -١٥-