پرش به محتوا

برگه:Korushname.pdf/۱۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

چنین گفت کای پور فرخنده فر بترس از خدا و ره داد پوی ز من بشنو ای پاک فرزند من خدارا تو از جان ستاینده باش ز خود دور کن جهل و کبر و غرور بر آن باش تادر برو بوم خویش تو دیندار باش و بی آزار باش مکن گوش بر گفته های دروغ بخون کسان دست یازی مکن تو بنیاد کن پادشاهی بداد چنان کن همه نیکخواهت شوند بگفت این و پس دیده بر هم نهاد تا است زمانه چنین بوده تا بوده تا چنین بوده بوده عالم پیا بژرفای خاک ار نکو بنگری سر تاجدارن و دانشوران نماند بجز نام نيك از كسى کسی خوشا راد مردان نیکو نژاد خوشا آن پدر چون برفت از جهان شاه جوان سوك شه را گرفت همه مادها زار و گریان شدند چو بجان گوش کن پند نغز پدر بمردانگی راه اجداد پوی بگوش خود آویزه کن پند من بدرگاه جان آفرین بنده باش ز کردار اهریمنی باش دور نیابی تن خسته و جان ریش پی داد پوی و نکوکار باش که گفت دروغ است بس بی فروغ تو با جان اتباع بازی مکن دل مردمان کن تو با داد شاد چو فرمان دهی سر براهت دهند برفت از بدن جان آن شاه ماد که مرگی پس از عمر فرموده است سر انجام سرها نهد زیر پا بهر گوشه اش خفته بینی سری سر ماهرویان و نام آوران اگر ملك عالم بگیری بسی که از نام ایشان جهان گشت شاد پسر سرفرازد سوی آسمان جهان شد سیه پوش و ماتم گرفت زسوك و غم شاه نالان شدند بر تخت نشستن فره فرتیش چويك هفته بگذشت از مرگ شاه بشاهی بر او خواندند آفرین همه بندگانیم و تو شهریار شه نوجوان چون برآمد بتخت فره فرتیش شاه برشد بگاه بگفتند کای شاه با داد و دین که از شه دیوکس توئی یادگار بفرمود كاى مردم نيك بخت کای -۱۲-