این برگ نمونهخوانی نشده است.
اجازت گرفتند دیگر ز شاه - برفتند هر یک سوی خوابگاه
وصعیت داریوش به فرزند خود و برتخت نشستن خاشیارشا چو یک چند بگذشت از روزگار - بفرزند گفتا شه نامدار خشایار فرزند دلبند من - جوان و دلیرو برومند من بسی رنج بردم در این روزگار - گشودم چنین کشوری نامدار دگر پیر و رنجور گشتم بسی - بر این تخت و اورنگ باید کسی سپارم بتو تخت و هم تاج را - همین کاخ و هم کرسی عاج را بدان تو خدا را یکی بنده ای - یکی بنده ی آفریننده ای تو ای بنده خاص یزدان پاک - امیدت از اوواز اودار باک تو دین دار باش و بی آزار باش - تو هم عادل و نیک پندار باش
مبادا شوی
–۱۱۷–