این برگ همسنجی شدهاست.
— ۳۲۳ —
۵۷۸ – خ
| تو خود بصحبت امثال ما نپردازی | نظر بحال پریشان ما نیندازی | |||||
| وصال ما و شما دیر متفق گردد | که من اسیر نیازم تو صاحب نازی | |||||
| کجا بصید ملخ همتت فرو آید؟ | بدین صفت که تو باز بلندپروازی | |||||
| براستی که نه همبازی تو بودم من | تو شوخ دیده مگس بین که میکند بازی | |||||
| ز دست ترک خطائی کسی جفا چندان | نمیبرد که من از دست ترک شیرازی | |||||
| و گر هلاک منت درخورست باکی نیست[۱] | قتیل عشق شهیدست و قاتلش غازی | |||||
| کدام سنگدلست آنکه عیب ما گوید؟ | گر آفتاب ببینی چو موم بگدازی | |||||
| میسرت نشود سرّ عشق پوشیدن | که عاقبت بکند رنگ روی غمازی | |||||
| چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوئی؟ | چه دشمنیست که با دوستان نمیسازی؟ | |||||
| من از فراق تو بیچاره سیل میرانم[۲] | مثال ابر بهار و تو خیل میتازی | |||||
| هنوز با همه بد عهدیت دعا گویم | که گر بقهر برانی بلطف بنوازی | |||||
| تو همچو صاحبدیوان مکن که سعدیرا[۳] | بیکره از نظر خویشتن بیندازی | |||||
۵۷۹ – ب
| تا کی ای آتش سودا بسرم برخیزی؟ | تا کی ای نالهٔ زار از جگرم برخیزی؟ | |||||
| تا کی ای چشمهٔ سیماب که در چشم منی | از غم دوست بروی چو زرم برخیزی؟ | |||||
| یک زمان دیدهٔ من ره بسوی خواب برد | ای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی | |||||
| ایدل از بهر چه خونابه شدی در بر من[۴]؟ | زود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی | |||||
| بچه دانش زنی ای مرغ سحر نوبت روز؟ | که نه هر صبح بآه سحرم برخیزی | |||||
| ای غم از همنفسی تو ملالم[۵] بگرفت | هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی؟ | |||||
- ↑ عمر تو با.
- ↑ تجدیدنظر: من از فراق تو بیچاره سیل میریزم
- ↑ تجدیدنظر: نه همچو صاحبدیوان مکن که سعدی را
- ↑ در جگرم.
- ↑ ای غم از صحبت دیرین توام دل.