برگه:KoliyatSaadiForoughi.pdf/۸۹۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
— ۲۸۲ —

  اگر بیگانگان تشریف بخشند هنوز از دوستان خوشتر گدائی  
  منم جانا و جانی بر لب از شوق بده گر بوسهٔ داری بهائی  
  کسانی عیب ما بینند و گویند که روحانی ندانند از هوائی  
  جمیع پارسایان گو بدانند که سعدی توبه کرد از پارسائی  
  چنان از خمر و زمر و نای و ناقوس نمی‌ترسم که از زهد ریائی  

۵۰۸ – ب

  مشتاق توام با همه جوری و جفائی محبوب منی با همه جرمی و خطائی  
  من خود بچه ارزم که تمنای تو ورزم در حضرت سلطان که برد نام گدائی؟  
  صاحبنظران لاف محبت نپسندند وآنگه سپر انداختن از تیر بلائی  
  باید که سری در نظرش هیچ نیرزد آنکس که نهد در طلب وصل تو پائی  
  بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعائی  
  جز عهد و وفای تو که محلول نگردد هر عهد که بستم هوسی[۱] بود و هوائی  
  گر دست دهد دولت آنم که سر خویش در پای سمند تو کنم نعل بهائی  
  شاید که بخون بر سر خاکم بنویسند این بود که با دوست بسر برد وفائی  
  خون در دل آزرده نهان چند بماند شک نیست که سر برکند این درد بجائی[۲]  
  شرط کرم آنست که با درد بمیری سعدی و نخواهی ز در خلق دوائی  

۵۰۹ – ط

  من ندانستم از اول که تو بیمهر و وفائی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی  
  دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرائی  

  1. در نسخهٔ قدیمتر: بستیم هوس.
  2. ز جائی.