برگه:KoliyatSaadiForoughi.pdf/۸۴۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
— ۲۳۴ —

  من اهل دوزخم ار بیتو زنده خواهم شد که در بهشت نیارد خدای غمگینم  
  ندانمت که چگویم تو هر دو چشم منی که بیوجود عزیزت جهان نمی‌بینم  
  چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به شب فراق منه شمع پیش بالینم  
  ضرورتست که عهدِ وفا بسر برمت و گر جفا بسر آید هزار چندینم  
  نه هاونم که بنالم بکوفتی[۱] از یار چو دیگ بر سر آتش[۲] نشان که بنشینم  
  بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان[۳] بهر جفا که توانی که سنگ زیرینم  
  چو بلبل آمدمت تا چو گل ثنا گویم چو لاله لال بکردی زبان تحسینم  
  مرا پلنگ بسرپنجه ای نگار نکشت تو میکشی بسر پنجهٔ نگارینم  
  چو ناف آهو خونم بسوخت[۴] در دل تنگ برفت در همه آفاق بوی مشکینم  
  هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی چه حاجتست بگوید[۵] شکر که شیرینم؟  

۴۲۵ – ق

  منم یا رب درین دولت که روی یار می‌بینم فراز سرو سیمینش گلی بر بار می‌بینم  
  مگر طوبی برآمد در سرابستان جانِ من که بر هر شعبهٔ مرغی شکر[۶]گفتار می‌بینم  
  مگر دنیا سر آمد کاینچنین آزاد در جنت مَی بی دُرد مینوشم گل بی‌خار می‌بینم  
  عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتم که مستم یا بخوابم یا جمال یار می‌بینم  
  زمین بوسیده‌ام بسیار و خدمت کرده تا اکنون[۷] لب معشوق می‌بوسم رخ دلدار می‌بینم  
  چه طاعت کرده‌ام گوئی[۸] که این پاداش می‌یابم؟ چه فرمان برده‌ام گوئی[۹] که این مقدار می‌بینم؟  
  توئی یارا که خواب‌آلوده بر من تاختن کردی منم یا رب که بخت خود چنین بیدار می‌بینم  
  چو خلوت با میان آمد نخواهم شمع کاشانه تمنای بهشتم نیست چون دیدار می‌بینم  

  1. بکوفتن.
  2. در نسخهٔ قدیمی: جمرم، و در نسخهٔ قدیمی دیگر: خورکم (؟)
  3. فلک.
  4. بریخت.
  5. که گوید.
  6. نکو.
  7. کرده‌ام اکنون.
  8. یا رب.
  9. چه خدمت کرده‌ام یا رب.