برگه:KoliyatSaadiForoughi.pdf/۸۳۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
— ۲۲۳ —

۴۰۶– ب

  بار فراق دوستان بسکه نشست بر دلم میروم[۱] و نمیرود ناقه بزیر محملم  
  بار بیفکند شتر چون برسد بمنزلی بار دلست همچنان ور بهزار منزلم  
  ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مَرو کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم  
  بار کشیدهٔ جفا پرده دریدهٔ هوا[۲] راه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم  
  معرفت قدیم را بُعد حجاب کی شود؟ گرچه بشخص غایبی در نظری مقابلم  
  آخر قصد من توئی غایت جهد و آرزو تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم  
  ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من چون برود که رفتهٔ در رگ و در مفاصلم  
  مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم  
  گر نظری کنی کند کشتهٔ صبر من ورق ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم؟  
  سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی کی[۳] ز دلم بدر رود خوی سرشته در گلم[۴]  
  داروی درد شوق را با همه علم عاجزم چارهٔ کار عشق را با همه عقل جاهلم  

۴۰۷– بخ

  تا تو بخاطر منی کس نگذشت بر[۵] دلم مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم  
  من چو بآخرت روم رفته بداغ دوستی داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم  
  میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم  
  حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو با همه سعی اگر بخود ره ندهی چه حاصلم؟  
  باد بدست آرزو در طلب هوای دل گر نکند معاونت دور زمان مقبلم  
  لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی ور تو قبول میکنی با همه نقص فاضلم  
  مثل تو را بخون من ور بکشی بباطلم کس نکند مطالبت زانکه غلام قاتلم  

  1. در یک نسخه: میرود.
  2. وفا.
  3. گر.
  4. با گلم.
  5. در.