برگه:KoliyatSaadiForoughi.pdf/۷۶۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
— ۱۵۹ —

  هم زخم تو به چو میخورم زخم هم بار تو به چو میکشم بار  
  من پیش نهاده‌ام که در خون برگردم و برنگردم از یار  
  گر دنیی و آخرت بیاری[۱] کاین هر دو بگیر و دوست بگذار  
  ما یوسف خود نمی‌فروشیم تو سیم سیاه خود نگه دار[۲]  

۲۹۵– ط

  خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار چون نتواند کشید[۳] دست در آغوش یار  
  گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار  
  آتش آهست و دود میرودش تا بسقف چشمهٔ چشمست و موج میزندش بر کنار  
  گر تو ز ما فارغی ما بتو مستظهریم ور تو ز ما بی نیاز ما بتو امیدوار  
  ای که بیاران غار مشتغلی دوستکام غمزدهٔ بر درست چون سگ اصحاب غار  
  این همه بار احتمال میکنم و میروم اشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار  
  ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش گر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار  
  تیغ جفا گر زنی ضرب تو آسایشست روی ترش گر کنی تلخ تو شیرین گوار  
  سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود فخر بود بنده را داغ خداوندگار  

۲۹۶– ط

  دولت جان پرورست صحبت آمیزگار[۴] خلوت بیمدّعی سفرهٔ بی انتظار  
  آخر عهد شبست اول[۵] صبح ای ندیم صبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر  

  1. بیارند.
  2. در نسخ قدیم این غزل مقطع ندارد. در یکی از نسخه‌های خطی این شعر:
      در گوش بدار پند سعدی دل برکن ازین جهان غدار  

    و در نسخه چاپی این بیت مقطع است:

      گر مردی ازو تو بر نگردی سعدی بجفا و جور بسیار  
  3. گرفت.
  4. در اکثر نسخ: آموزگار.
  5. و اول.