این برگ همسنجی شدهاست.
— ۸۰ —
۱۴۸– ط، ب
| چو نیست راه برون آمدن ز میدانت | ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت | |||||
| براستی که نخواهم بریدن از تو امید | بدوستی که نخواهم شکست پیمانت | |||||
| گرم هلاک پسندی ورم[۱] بقا بخشی | بهر چه حکم کنی نافذست فرمانت | |||||
| اگر تو عید همایون بعهد بازآئی | بخیلم ار نکنم خویشتن بقربانت | |||||
| مَهِ دوهفته ندارد فروغ چندانی | که آفتاب که میتابد از گریبانت | |||||
| اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ | خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت | |||||
| نظر بروی تو صاحبدلی نیندازد | که بیدلش نکند چشمهای فتانت | |||||
| غلام همت شنگولیان و رندانم | نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت | |||||
| بیا و گر همه بد کردهٔ که نیکت باد | دعای نیکان از چشم بد نگهبانت | |||||
| بخاکپات که گر سر فدا کند سعدی | مقصرست هنوز از ادای احسانت | |||||
۱۴۹– ق، ب
| چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت | آه اگر چون کمرم دست رسیدی بمیانت | |||||
| در دلم هیچ نیاید مگر اندیشهٔ وصلت | تو نه آنی که دگر کس بنشیند بمکانت | |||||
| گر تو خواهی که یکیرا سخن تلخ بگوئی | سخن تلخ نباشد چو بر آید بدهانت | |||||
| نه من انگشت نمایم بهواداری رویت | که تو انگشت نمائی و خلایق نگرانت | |||||
| دَرِ اندیشه ببستم قلم وهم شکستم | که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت | |||||
| سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا | تو نه آنی و نه اینی که هم[۲] اینست و هم آنت | |||||
| ای رقیب ار نگشائی دَرِ دلبند برویم | اینقدر باز نمائی که دعا گفت فلانت | |||||
| من همه عمر برآنم که دعاگوی تو باشم | گر تو خواهی که نباشم تن من برخی جانت | |||||
| سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل | منکه محتاج تو باشم ببرم بار گرانت | |||||