این برگ همسنجی شدهاست.
— ۳۷ —
۶۴– ط
| این بوی روحپرور ازان خوی[۱] دلبرست | وین آب زندگانی ازان حوض کوثرست | |||||
| ای باد بوستان مگرت نافه در میان؟ | وی مرغ آشنا مگرت نامه در پر[۲]ست؟ | |||||
| بوی بهشت میگذرد یا نسیم دوست | یا کاروان صبح که گیتی منوّرست | |||||
| این قاصد از کدام زمینست مشکبوی | ویننامه در چه داشت که عنوان معطرست؟ | |||||
| بر راه باد عود بر آتش نهادهاند | یا خود دران زمین که توئی خاک عنبرست | |||||
| بازآ و حلقه بر درِ رندان شوق زن | کاصحابرا[۳] دو دیده چو مسمار بر درست | |||||
| بازآ که در فراق تو چشم امیدوار | چون گوش روزهدار بر الله اکبرست | |||||
| دانی که چون همیگذرانیم روزگار؟ | روزی که بیتو میگذرد روز محشرست | |||||
| گفتیم عشق را بصبوری دوا کنیم | هر روز عشق بیشتر و صبر کمترست | |||||
| صورت ز چشم غائب و اخلاق در نظر | دیدار در حجاب و معانی برابرست | |||||
| در نامه نیز چند بگنجد[۴] حدیث عشق | کوته کنم که قصهٔ ما کار دفترست | |||||
| همچون درخت بادیه سعدی ببرق[۵] شوق | سوزان و میوهٔ سخنش همچنان ترست | |||||
| آری خوشست وقت حریفان ببوی عود | وز سوز غافلند که در جان مجمرست | |||||
۶۵– خ
| عیب یاران و دوستان هنرست | سخن دشمنان نه معتبرست | |||||
| مُهر مهر از درون ما نرود | ای برادر، که نقش بر حجرست | |||||
| چه توان گفت در لطافت دوست | هرچه گویم[۶] ازان لطیفترست | |||||
| آنکه منظور دیده و دل ماست | نتوان گفت شمس یا قمرست | |||||