این برگ همسنجی شدهاست.
باب هفتم
— ۱۸۸ —
| یکی عابد از پارسایان کوی | همی شستن آموختم دست و روی | |||||
| که بسمالله اول بسنت بگوی | دوم نیت آور سوم کف بشوی | |||||
| پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار | مناخر بانگشت کوچک بخار | |||||
| بسبابه[۱] دندان پیشین بمال[۲] | که نهیست در روزه بعد از زوال | |||||
| وز آن پس سه مشت آب بر روی زن | ز رستنگه موی سر تا ذقن | |||||
| دگر دستها تا بمرفق بشوی | ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی | |||||
| دگر مسح سر بعد از آن غسل پای | همینست و ختمش بنام خدای | |||||
| کس از من نداند درین شیوه به | نبینی که فرتوت شد پیر ده؟ | |||||
| شنید این سخن دهخدای قدیم | بشورید و گفت ای خبیث رجیم[۳] | |||||
| نه مسواک در روزه گفتی خطاست؟ | بنی آدم مرده خوردن رواست؟ | |||||
| دهن گو ز ناگفتنیها نخست | بشوی، آنکه[۴] از خوردنیها بشست[۵] | |||||
***
| کسیرا که نام آمد اندر میان | بنیکوترین نام و نعتش بخوان | |||||
| چو همواره گوئی که مردم خرند | مبر ظن که نامت چو مردم برند | |||||
| چنان گوی سیرت بکوی اندرم | که گفتن توانی بروی اندرم | |||||
| و گر شرمت از دیدهٔ ناظرست | نه ای بیبصر، غیبدان حاضرست؟ | |||||
| نیاید همی شرمت از خویشتن | کزو فارغ و شرم داری[۶] ز من | |||||