برگه:KoliyatSaadiForoughi.pdf/۴۸۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
باب چهارم
— ۱۴۶ —

  دلم خانهٔ مهر یارست و بس از آن می‌نگنجد درو کین کس  
  چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی چو بگذشت بر عارفی جنگجوی  
  گرین مدعی دوست بشناختی بپیکار دشمن نپرداختی  
  گر از هستی حق[۱] خبر داشتی همه خلق را نیست پنداشتی  

حکایت

  شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن‌پرور و نازک اندام بود  
  یکی بندهٔ خویش پنداشتش زبون دید و[۲] در کار گل داشتش  
  جفا دید و با جور و قهرش بساخت بسالی سرائی ز بهرش بساخت[۳]  
  چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی فراز  
  بپایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چسود؟  
  بسالی ز جورت جگر خون کنم بیکساعت از دل بدر چون کنم؟  
  ولی هم ببخشایم[۴] ای نیکمرد که سود تو ما را زیانی نکرد  
  تو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش  
  غلامیست در خیلم[۵] ای[۶] نیکبخت که فرمایمش وقتها کار سخت  
  دگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل  
  هر آنکس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خرد  
  گر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیردستان درشتی مکن  
  نکو گفت بهرام شه با وزیر که دسوار با زیردستان مگیر[۷]  

  1. خود.
  2. ببغداد.
  3. در بعضی از نسخه‌ها بیت چنین است:
      بسالی سرائی بپرداخت او کس از بندهٔ خواجه نشناخت او  
  4. ولیکن روا باشد.
  5. رختم.
  6. در خانه‌ام.
  7. این بیت در بعضی از نسخه‌ها نیست.