این برگ همسنجی شدهاست.
باب اول
— ۴۸ —
| جمالش برفت از رخ دلفروز | چو خور زرد شد بس نماند ز روز | |||||
| گزیدند فرزانگان دست فوت | که در طب ندیدند داروی موت | |||||
| همه تخت و ملکی پذیرد زوال | بجز ملک فرمانده لایزال | |||||
| چو نزدیک شد روز عمرش بشب | شنیدند میگفت در زیر لب | |||||
| که در مصر چون من عزیزی نبود | چو حاصل همین بود چیزی نبود | |||||
| جهان گرد کردم نخوردم برش | برفتم چو بیچارگان از سرش | |||||
| پسندیده رائی که بخشید و خورد | جهان از پی خویشتن گرد کرد | |||||
| درین کوش تا با تو ماند مقیم | که هرچه از تو ماند دریغست و بیم | |||||
| کند خواجه بر بستر جانگداز | یکی دست کوتاه و دیگر دراز | |||||
| در آندم ترا مینماید بدست | که دهشت زبانش ز گفتن ببست | |||||
| که دستی بجود و کرم کن دراز | دگر دست کوته کن از ظلم و آز | |||||
| کنونت که دستست خاری بکن | دگر کی برآری تو دست از کفن؟ | |||||
| بتابد بسی ماه و پروین و هور | که سر بر نداری ز بالین گور | |||||
حکایت
| قزل ارسلان قلعهای سخت داشت | که گردن بالوند بر میفراشت | |||||
| نه اندیشه از کس نه حاجت بهیچ | چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ | |||||
| چنان نادر افتاده در روضهای | که بر لاجوردی طبق بیضهای | |||||
| شنیدم که مردی مبارک حضور | بنزدیک شاه آمد از راه دور | |||||
| حقایق شناسی جهان دیدهای | هنرمندی آفاق گردیدهای | |||||
| بزرگی زبان آوری کاردان | حکیمی سخنگوی بسیاردان | |||||
| قزل گفت چندین که گردیدهای | چنین جای محکم دگر دیدهای؟ | |||||