این برگ همسنجی شدهاست.
— ۸۸ —
| چو مرغ کشته قلم سر بریده میگردد | چنانکه خون سیه میرود ز منقارش | |||||
| دهان مرده بمعنی سخن همی گوید | اگرچه نیست بصورت زبان گفتارش | |||||
| که زینهار بدنیا و مال غرّه مباش | بخواهدت بضرورت گذاشت یکبارش | |||||
| چه سود کاسهٔ زرین و شربت مسموم | دریغ گنج بقا گر نبودی این مارش | |||||
| بس اعتماد مکن بر دوام دولت دهر | که آزمودهٔ خلق است خوی غدارش | |||||
| نظر بحال خداوند دین و دولت کن | که فیض رحمت حق بر روان هشیارش | |||||
| سپهر تاج کیانی ز تارکش برداشت | نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش | |||||
| گرت بشهد و شکر پرورد زمانهٔ دون | وفای عهد ندارد بدوست مشمارش | |||||
| دگر شکوفه نخندد بباغ فیروزی | که خون همی رود از دیدههای اشجارش | |||||
| چگونه غم نخورد در فراق او درویش | که غم فزون شد و از سر برفت غمخوارش | |||||
| امیدوار وجودی که از جهان برود | میان خلق بماند بنیکی آثارش | |||||
| از آب چشم عزیزان که بر بساط بریخت | بروز باران مانست صفهٔ بارش | |||||
| نظر بحال چنین روز بود در همه عمر | نماز نیم شبان و دعای اسحارش | |||||
| گمان مبر که بتنهاست در حظیرهٔ خاک | قرین گور و قیامت بسست کردارش | |||||
| گرش ولایت و فرمان و گنج و مال نماند | بماند رحمت پروردگار غفارش | |||||
| قضای حکم ازل بود روز ختم عمل | دگر چه فایده تعداد ذکر و کردارش | |||||
| ولیک دوست بگرید بزاری از پی دوست | اگرچه باز نگردد بگریهٔ زارش | |||||
| غمی رسید بروی زمانه از تقدیر | که پشت طاقت[۱] گردون دوتا کند بارش | |||||
| همین جراحت و غم بود کز فراق رسول | بروزگار مهاجر رسید و انصارش | |||||
| برفت سایهٔ درویش و سترپوش غریب | بپوش بار خدایا بعفو ستارش | |||||
| بخیل خانهٔ کرّوبیان عالم قدس | بگرد خیمهٔ روحانیون فرود آرش | |||||
- ↑ دامن.