این برگ همسنجی شدهاست.
— ۷۴ —
| خدایرا که تواند گزارد شکر و سپاس | یکی منم که بمدحش[۱] کنم شکرباری | |||||
| ندید دشمن بیطالع آنچه از حق خواست[۲] | که یار با سر لطف آمدست و دلداری | |||||
| تو یاد هرکه کنی در جهان بزرگ شود | مگر که دیگرش از یاد خویش بگذاری | |||||
| وگر مرا هنری نیست یا خطائی هست | تو آن مکارم[۳] اخلاق خویش یاد آری | |||||
| جماعتی شعرای[۴] دروغ شیرین را | اگر بروز قیامت بود گرفتاری | |||||
| مرا که شکر و ثنای تو گفتهام همه عمر | مگر خدای نگیرد براست گفتاری | |||||
| تو روی دختر دلبند طبع من بگشای | که خانگیش برآوردهام نه بازاری | |||||
| چو همسریش نبینم بناقصی ندهم | خلیفهزاده تحمل چرا کند خواری؟ | |||||
| بهر درم سَرِ همت فرو نمیآید | ببستهام دَرِ دکان ز بیخریداری | |||||
| من آبروی نخواهم ز بهر نان دادن | که پیش طایفهٔ مرگ به که بیماری | |||||
| خدای در دو جهانت جزای خیر دهاد | که هرچه داد باضعاف آن سزاواری | |||||
| ترا که همت و اقبال و فر و بخت اینست | بهرچه سعی کنی دولتت[۵] دهد یاری | |||||
در پند و اندرز
| ای نفس اگر بدیدهٔ تحقیق بنگری | درویشی اختیار کنی بر توانگری | |||||
| ای پادشاه شهر[۶] چو وقتت فرا رسد | تو نیز با گدای محلت برابری | |||||
| گر پنج نوبتت بدر قصر میزنند | نوبت بدیگری بگذاری و بگذری | |||||
| دنیا زنیست عشوهده و دلستان ولیک | با کس بسر همی نبرد عهد[۷] شوهری | |||||
| آهسته رو که بر سر بسیار مردمست | این جرم خاک را که تو امروز بر سری | |||||