برگه:KoliyatSaadiForoughi.pdf/۱۱۲۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
— ۷۳ —

  خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد بخوب روئی لیکن بخوب کرداری  
  شکوه و لشکر و جاه و جمال و مالت هست ولی بکار نیاید بجز نکوکاری  
  چه روزها بشب آوردهٔ براحت نفس چه باشد ار بعبادت شبی بروز آری  
  که پیش اهل دل آب حیات در ظلمات دعای زنده‌دلانست در شب تاری  
  خدای سلطنتت بر زمین دنیا داد ز بهر آنکه درو تخم آخرت کاری  
  بنیک و بد چو بباید گذاشت این بهتر که نام نیک بدست آوری و بگذاری  
  پس از گرفتن عالم چو کوچ خواهد بود رواست گر همه عالم گرفته انگاری  
  صراط راست که داند در آن جهان رفتن؟ کسی که خو کند اینجا براست رفتاری  
  جهان ستانی و لشکرکشی چه مانندست بکامرانیِ درویش در سبکباری؟  
  ببندگی سر طاعت بنه که بربائی برفعت از سر گردون کلاه جباری  
  چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند بزرگتر ملک و کمترینه بازاری  
  ورین گدا بمثل نیکبخت برخیزد بدان امیر اجلّش دهند سالاری  
  ترا که رحمت و دادست و دین بشارت باد که جور و ظلم و تعدی ز خلق برداری  
  بقای مملکت اندر وجود یک شرطست که دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری  
  بدولتت علم دین حق فراشته باد بصولتت علم کفر در نگونساری  
  چنانکه تا بقیامت کسی نشان ندهد بجز دهانه فرنگی و مشک تاتاری  
  هزار سال نگویم بقای عمر تو باد که این مبالغه دانم ز عقل نشماری  
  همین سعادت و توفیق بر مزیدت باد که حق‌گزاری و بی‌حق کسی نیازاری  

در ستایش

  گرین خیال محقق شود ببیداری که روی عزم همایون ازین طرف داری