قباد شهریار فرمود تا وزیر را بر دار کردند و خانههای او را تمام بخواجهٔ بذرجمهر سپردند خواجه یک دختر او را در نکاح خود آورد و دیگر دختر را بآن حبشی داد پس پادشاه تعبیر خواب خود پرسید خواجه آهسته در گوش شاه گفت که چند روز باشد که پادشاه زن نو خواسته است هنوز دست برو نزده و آن عاشق یک حبشی است و آنرا در صندوق کرده از خانهٔ پدر خود آورده است درون میدارد شاه درون حرمخانه رفت و تفحّص کرد همچنان بود که خواجه گفت پس آن زن را با حبشی سنگساز کردند و خلعت مرصّع بخواجه بذرجمهر داد و سرجملهٔ وزارت گردانید و یک لحظه شاه بیخواجه بودن نتوانستی و بغیر وی هیچ کار نکردی بر همینمنوال روزگار بسر میدند و بخوشی و خورمی عمر میگرانیدند
روایگویدیکروز به عادت قدیم پادشاه در بارگاه نشسته بود با خواجه و فیلسوفان دیگر شراب میخوردند که خواجهٔ سرای از حرم پیش آمد و گفت ای شاه آمد پسر فرزند