پرش به محتوا

برگه:Hamzanama.pdf/۴۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

بیارند تا سوار شده بر پادشاه بیایم نقیبان این سخن بسمع پادشاه رسانیدند شاه را ازین سخن تعجب نمود و بگفت تا آن کودک را از ارقش درد عظیم رسیده است او هرگز اینچنین التماس نکند پس شاه بفرمود تا وزیر ارقش را زین لگام کرده پیش خواجهٔ بذرجمهر بروند خواجه بذرجمهر بر پشت ارقش وزیر بنشست و بر دربارگاه پادشاه فرود آمد و پیش تخت رفت شاه از تخت برخاست و خواجه را در کنار گرفت و بر کرسی وزارت بنشاند و گفت ای برنا من چه خواب دیده‌ام گفت در صحنک حلوا پیش آوردند از آن یک لقمه برداشت تا بخورد سگ سیاه پیدا شد و آن لقمه را از دست پادشاه برد شاه از هول آن بیدار شد قباد شهریار گفت تحقیق همین خواب بود که خواجه میگوید الحال مرا یاد آمده است اکنون تعبیر این بگوئی خواجه گفت تعبیر آنگاه گویم که پادشاهمرا با انصاف رساند شاه گفت بر تو که ظلم کرده است خواجه گفت ارقش وزیر پدر مرا کشته است پس تمام کیفیت یافتن گنج بگفت و استخوان پدر و آن حجره عین بنمود