پرش به محتوا

برگه:Hamzanama.pdf/۴۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

و سرش ببوسید گفت ای فرزند من ترا بدامادی قبول کرده‌ام راست بگو شاه چه خواب دیده است خواجه گفت کسیکه خواب دیده اگر او بر من بگوید انگاه تعبیر کنم و خوابی راست بیان کنم وزیر هر چند که الحاح کرد خواجه نگفت پس ارقش برخواست و خواجه را کنار گرفت و پیش پایهٔ تخت رفت چون قباد شهریار وزیر را دید گفت جواب خواب مرا پیدا کردی یا نه وزیر سر بر زمین نهاد و گفت مرا مولا زده است که او در نجوم دستی تمام دارد و از من از چند روز شده است که خشم کرده است اگر پادشاه او را پیش خود طلب فرمایند یقین که خواب پادشاه را بیان خواهد کرد قباد شهریار فرمود تا اسبی تازی برند او را در بارگاه شاه حاضر آورند پس نقیبان بشتافتند در پیش خواجهٔ بذرجمهر آمدند و فرمان پادشاه باز رسانیدند خواجه بذرجمهر گفت اسپ دیو است و من آدمی‌زاده آدمی بالای دیو چگونه سوار شود کسان پادشاه پرسیدند چه گویی بر چه سوار خواهی شد خواجه بذرجمهر گفت ارقش وزیر را زین و لگام کرده پیش من

بیارند تا سوار شده