پرش به محتوا

برگه:GheseHayeBehrang.pdf/۵۸

از ویکی‌نبشته
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
اولدوز و کلاغها ● ۵۷

و آبی بود. چند تا مرغ ته آسمان صاف می‌رفتند. مثل اینکه سر می‌خوردند. پر نمی‌زدند.

✺ قرار فرار
✺ فرار برای بازگشت

سر سفره‌ی ناهار بود. بابا اولدوز را نشانده بود پهلوی خودش. چشمهای اولدوز تر بود. هق‌هق می‌کرد. زن بابا می‌گفت: دلش کتک می‌خواهد. شورش را درآورده.

بابا گفت: دختر جان، تو که بچه حرف‌شنوی بودی. حرفت چیست؟

اولدوز چیزی نگفت. هق‌هق کرد. زن بابا گفت: می‌گوید از تنهایی دق می‌کنم، باید بگذارید بروم با یاشار بازی کنم.

ناگهان اولدوز گفت: آره، من دلم همبازی می‌خواهد، از تنهایی دق می کنم.

پس از کمی بگومگو، بابا قرار گذاشت که اولدوز گاه‌گاه پیش یاشار برود و زود برگردد. اولدوز خیلی شاد شد. بعد از ناهار بابا و زن بابا خوابیدند. اولدوز پا شد، رفت پشت‌بام. دلش می‌خواست آنجا بنشیند و منتظر کلاغها بشود. ناگهان چشمش افتاد به یاشار ـ که شیرین خوابیده بود. آفتاب گرم می‌تابید. اولدوز رفت نشست بالای سر یاشار. دستش