برگه:Gharbzadegi.pdf/۱۷۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۷۲ غرب‌زدگی
 

است که دارد زیر آسمان نیویورک نعره می‌کشد. همان سیاهی که روزگاری از افریقا به غلامی رفت، تا برای اشرافیّت تازه به دوران رسیده‌ی امریکا و برای کمپانی‌های غربی‌تر در «نیوجرزی» و «می‌سی‌سی‌پی» پنبه بکارد و اکنون طاق «کارنگی هال» را از شیپور و طبل خود به لرزه در آورده است و چیزی نمانده که به زیر سقف کلیساهای گوتیک نیز راه بیابد که تا پیش از جنگ دوم بین الملل، جز به «باخ» و «مندلسون» جواز ورود نمی‌دادند.

می‌خواهم بگویم، درست است که غرب در آغاز امر استعمار، فقط به صورت زالویی، خون شرق را می‌مکید که عاج بود و نفت و ابریشم و ادویه و دیگر کالاهای مادّی؛ امّا بعد کم‌کم دریافت که شرق، سوای کالاهای مادّی و آن‌چه موزه ها و کارخانه‌ها را راه می‌برد، از معنویات هم کالای فراوان دارد. آن‌چه دانشگاه‌ها و آزمایشگاه‌ها را به کار می‌اندازد؛ و این‌چنین بود که دیدیم اساس مردم‌شناسی و اساطیرشناسی و لهجه‌شناسی و هزار فلان‌شناسی دیگر، براساس گردآورده‌های همین سوی عالم، در آن سو نهاده شده و اکنون علاوه بر این همه، کالای معنوی شرق و آسیا و افریقا و امریکای جنوبی، دارد مشغله‌ی ذهنی مرد غربی فهمیده و درس خوانده می‌شود، که در مجسّمه‌سازی به بدویّت (پری میتیف) افریقا پناه می‌برد و در موسیقی، به جازش، و در ادب، به «اوپانیشاد» و «تاگور» و «تائوئیسم» و «ذن Zen» بودا؛ و مگر یک «توماس مان» کیست؟ با یک «هرمان هسه»؟ یا مگر اگزیستانسیالیسم چه می‌گوید؟ باغ ژاپنی ساختن و غذای هندی بر سر سفره داشتن و چای به سبک چینی خوردن که دیگر تفنّن هر جوان سر از تخم درآورده‌ی غربی است.