برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 کوه یحیی را نه سوی خویش خواندقاصدانش را به زخم سنگ راند 
 گفت ای یحیی بیا در من گریزتا پناهت باشم از شمشیر تیز 
 یک دو پندش داد طوطی بی‌نفاقبعد از آن گفتش سلام الفراق 
 خواجه گفتش فی امان الله برومر مرا اکنون نمودی راه نو 
 خواجه با خود گفت کین پند منستراه او گیرم که این ره روشنست 
 جان من کمتر ز طوطی کی بودجان چنین باید که نیکوپی بود 
 تن قفص‌شکلست تن شد خار جاندر فریب داخلان و خارجان 
 اینش گوید من شوم همراز تووآنش گوید نی منم انباز تو 
 اینش گوید نیست چون تو در وجوددر جمال و فضل و در احسان و جود 
 آنش گوید هر دو عالم آن تستجمله جانهامان طفیل جان تست 
 او چو بیند خلق را سرمست خویشاز تکبر می‌رود از دست خویش 
 او نداند که هزاران را چو اودیو افکندست اندر آب جو 
 لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ایستکمترش خور کان پر آتش لقمه‌ایست 
 آتشش پنهان و ذوقش آشکاردود او ظاهر شود پایان کار 
 تو مگو آن مدح را من کی خورماز طمع می‌گوید او پی می‌برم 
 مادحت گر هجو گوید بر ملاروزها سوزد دلت زان سوزها 
 گر چه دانی کو ز حرمان گفت آنکان طمع که داشت از تو شد زیان 
 آن اثر می‌ماندت در اندروندر مدیح این حالتت هست آزمون 
 آن اثر هم روزها باقی بودمایه‌ی کبر و خداع جان شود 
 لیک ننماید چو شیرینست مدحبد نماید زانک تلخ افتاد قدح