این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۹۰
مثنوی معنوی
| اندرین ره میتراش و میخراش | تا دم آخر دمی فارغ مباش | |||||
| تا دم آخر دمی آخر بود | که عنایت با تو صاحب سر بود | |||||
| هرچ کوشد جان که در مرد و زنست | گوش و چشم شاه جان بر روزنست | |||||
برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده
| ۱۸۲۵ | بعد از آنش از قفص بیرون فکند | طوطیک پرید تا شاخ بلند | ||||
| طوطی مرده چنان پرواز کرد | کافتاب شرق ترکیتاز کرد | |||||
| خواجه حیران گشت اندر کار مرغ | بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ | |||||
| روی بالا کرد و گفت ای عندلیب | از بیان حال خودمان ده نصیب | |||||
| او چه کرد آنجا که تو آموختی | ساختی مکری و ما را سوختی | |||||
| ۱۸۳۰ | گفت طوطی کو بفعلم پند داد | که رها کن لطف آواز و وداد | ||||
| زآنک آوازت ترا در بند کرد | خویشتن مرده پی این پند کرد | |||||
| یعنی ای مطرب شده با عام و خاص | مرده شو چون من که تا یابی خلاص | |||||
| دانه باشی مرغکانت بر چنند | غنچه باشی کودکانت بر کنند | |||||
| دانه پنهان کن بکلی دام شو | غنچه پنهان کن گیاه بام شو | |||||
| ۱۸۳۵ | هرک داد او حسن خود را در مزاد | صد قضای بد سوی او رو نهاد | ||||
| حیلها و خشمها و رشکها | بر سرش ریزد چو آب از مشکها | |||||
| دشمنان او را ز غیرت میدرند | دوستان هم روزگارش میبرند | |||||
| آنک غافل بود از کشت و بهار | او چه داند قیمت این روزگار | |||||
| در پناه لطف حق باید گریخت | کو هزاران لطف بر ارواح ریخت | |||||
| ۱۸۴۰ | تا پناهی یابی آنگه چون پناه | آب و آتش مر ترا گردد سپاه | ||||
| نوح و موسی را نه دریا یار شد | نه بر اعداشان بکین قهار شد | |||||
| آتش ابراهیم را نی قلعه بود | تا برآورد از دل نمرود دود | |||||