برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 اندرین ره می‌تراش و می‌خراشتا دم آخر دمی فارغ مباش 
 تا دم آخر دمی آخر بودکه عنایت با تو صاحب‌سر بود 
 هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنستگوش و چشم شاه جان بر روزنست 
 بعد از آنش از قفص بیرون فکندطوطیک پرید تا شاخ بلند 
 طوطی مرده چنان پرواز کردکفتاب شرق ترکی‌تاز کرد 
 خواجه حیران گشت اندر کار مرغبی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ 
 روی بالا کرد و گفت ای عندلیباز بیان حال خودمان ده نصیب 
 او چه کرد آنجا که تو آموختیساختی مکری و ما را سوختی 
 گفت طوطی کو به فعلم پند دادکه رها کن لطف آواز و وداد 
 زانک آوازت ترا در بند کردخویشتن مرده پی این پند کرد 
 یعنی ای مطرب شده با عام و خاصمرده شو چون من که تا یابی خلاص 
 دانه باشی مرغکانت بر چنندغنچه باشی کودکانت بر کنند 
 دانه پنهان کن بکلی دام شوغنچه پنهان کن گیاه بام شو 
 هر که داد او حسن خود را در مزادصد قضای بد سوی او رو نهاد 
 جشمها و خشمها و رشکهابر سرش ریزد چو آب از مشکها 
 دشمنان او را ز غیرت می‌درنددوستان هم روزگارش می‌برند 
 آنک غافل بود از کشت و بهاراو چه داند قیمت این روزگار 
 در پناه لطف حق باید گریختکو هزاران لطف بر ارواح ریخت 
 تا پناهی یابی آنگه چون پناهآب و آتش مر ترا گردد سپاه 
 نوح و موسی را نه دریا یار شدنه بر اعداشان بکین قهار شد 
 آتش ابراهیم را نه قلعه بودتا برآورد از دل نمرود دود