برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ای جهان کهنه را تو جان نواز تن بی جان و دل افغان شنو 
 شرح گل بگذار از بهر خداشرح بلبل گو که شد از گل جدا 
 از غم و شادی نباشد جوش مابا خیال و وهم نبود هوش ما 
 حالتی دیگر بود کان نادرستتو مشو منکر که حق بس قادرست 
 تو قیاس از حالت انسان مکنمنزل اندر جور و در احسان مکن 
 جور و احسان رنج و شادی حادثستحادثان میرند و حقشان وارثست 
 صبح شد ای صبح را صبح و پناهعذر مخدومی حسام‌الدین بخواه 
 عذرخواه عقل کل و جان تویجان جان و تابش مرجان توی 
 تافت نور صبح و ما از نور تودر صبوحی با می منصور تو 
 داده‌ی تو چون چنین دارد مراباده کی بود کو طرب آرد مرا 
 باده در جوشش گدای جوش ماستچرخ در گردش گدای هوش ماست 
 باده از ما مست شد نه ما ازوقالب از ما هست شد نه ما ازو 
 ما چو زنبوریم و قالبها چو مومخانه خانه کرده قالب را چو موم 
 بس دراز است این حدیث خواجه گوتا چه شد احوال آن مرد نکو 
 خواجه اندر آتش و درد و حنینصد پراکنده همی‌گفت این چنین 
 گه تناقض گاه ناز و گه نیازگاه سودای حقیقت گه مجاز 
 مرد غرقه گشته جانی می‌کنددست را در هر گیاهی می‌زند 
 تا کدامش دست گیرد در خطردست و پایی می‌زند از بیم سر 
 دوست دارد یار این آشفتگیکوشش بیهوده به از خفتگی 
 آنک او شاهست او بی کار نیستناله از وی طرفه کو بیمار نیست 
 بهر این فرمود رحمان ای پسرکل یوم هو فی شان ای پسر