برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 خاک غم را سرمه سازم بهر چشمتا ز گوهر پر شود دو بحر چشم 
 اشک کان از بهر او بارند خلقگوهرست و اشک پندارند خلق 
 من ز جان جان شکایت می‌کنممن نیم شاکی روایت می‌کنم 
 دل همی‌گوید کزو رنجیده‌اموز نفاق سست می‌خندیده‌ام 
 راستی کن ای تو فخر راستانای تو صدر و من درت را آستان 
 آستانه و صدر در معنی کجاستما و من کو آن طرف کان یار ماست 
 ای رهیده جان تو از ما و منای لطیفه‌ی روح اندر مرد و زن 
 مرد و زن چون یک شود آن یک تویچونک یکها محو شد انک توی 
 این من و ما بهر آن بر ساختیتا تو با خود نرد خدمت باختی 
 تا من و توها همه یک جان شوندعاقبت مستغرق جانان شوند 
 این همه هست و بیا ای امر کنای منزه از بیا و از سخن 
 جسم جسمانه تواند دیدنتدر خیال آرد غم و خندیدنت 
 دل که او بسته‌ی غم و خندیدنستتو مگو کو لایق آن دیدنست 
 آنک او بسته‌ی غم و خنده بوداو بدین دو عاریت زنده بود 
 باغ سبز عشق کو بی منتهاستجز غم و شادی درو بس میوه‌هاست 
 عاشقی زین هر دو حالت برترستبی بهار و بی خزان سبز و ترست 
 ده زکات روی خوب ای خوب‌روشرح جان شرحه شرحه بازگو 
 کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ایبر دلم بنهاد داغی تازه‌ای 
 من حلالش کردم ار خونم بریختمن همی‌گفتم حلال او می‌گریخت 
 چون گریزانی ز ناله‌ی خاکیانغم چه ریزی بر دل غمناکیان 
 ای که هر صبحی که از مشرق بتافتهمچو چشمه‌ی مشرقت در جوش یافت 
 چون بهانه دادی این شیدات راای بها نه شکر لبهات را