برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 تا که در هر گوش ناید این سخنیک همی گویم ز صد سر لدن 
 جمله عالم زان غیور آمد که حقبرد در غیرت برین عالم سبق 
 او چو جانست و جهان چون کالبدکالبد از جان پذیرد نیک و بد 
 هر که محراب نمازش گشت عینسوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین 
 هر که شد مر شاه را او جامه‌دارهست خسران بهر شاهش اتجار 
 هر که با سلطان شود او همنشینبر درش شستن بود حیف و غبین 
 دستبوسش چون رسید از پادشاهگر گزیند بوس پا باشد گناه 
 گرچه سر بر پا نهادن خدمتستپیش آن خدمت خطا و زلتست 
 شاه را غیرت بود بر هر که اوبو گزیند بعد از آن که دید رو 
 غیرت حق بر مثل گندم بودکاه خرمن غیرت مردم بود 
 اصل غیرتها بدانید از الهآن خلقان فرع حق بی‌اشتباه 
 شرح این بگذارم و گیرم گلهاز جفای آن نگار ده دله 
 نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدشاز دو عالم ناله و غم بایدش 
 چون ننالم تلخ از دستان اوچون نیم در حلقه‌ی مستان او 
 چون نباشم همچو شب بی روز اوبی وصال روی روز افروز او 
 ناخوش او خوش بود در جان منجان فدای یار دل‌رنجان من 
 عاشقم بر رنج خویش و درد خویشبهر خشنودی شاه فرد خویش