برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 هر که عاشق دیدیش معشوق دانکو به نسبت هست هم این و هم آن 
 تشنگان گر آب جویند از جهانآب جوید هم بعالم تشنگان 
 چونک عاشق اوست تو خاموش باشاو چو گوشت می‌کشد تو گوش باش 
 بند کن چون سیل سیلانی کندور نه رسوایی و ویرانی کند 
 من چه غم دارم که ویرانی بودزیر ویران گنج سلطانی بود 
 غرق حق خواهد که باشد غرق‌ترهمچو موج بحر جان زیر و زبر 
 زیر دریا خوشتر آید یا زبرتیر او دلکش‌تر آید یا سپر 
 پاره کرده‌ی وسوسه باشی دلاگر طرب را باز دانی از بلا 
 گر مرادت را مذاق شکرستبی‌مرادی نه مراد دلبرست 
 هر ستاره‌ش خونبهای صد هلالخون عالم ریختن او را حلال 
 ما بها و خونبها را یافتیمجانب جان باختن بشتافتیم 
 ای حیات عاشقان در مردگیدل نیابی جز که در دل‌بردگی 
 من دلش جسته به صد ناز و دلالاو بهانه کرده با من از ملال 
 گفتم آخر غرق تست این عقل و جانگفت رو رو بر من این افسون مخوان 
 من ندانم آنچ اندیشیده‌ایای دو دیده دوست را چون دیده‌ای 
 ای گرانجان خوار دیدستی ورازانک بس ارزان خریدستی ورا 
 هرکه او ارزان خرد ارزان دهدگوهری طفلی به قرصی نان دهد 
 غرق عشقی‌ام که غرقست اندرینعشقهای اولین و آخرین 
 مجملش گفتم نکردم زان بیانورنه هم افهام سوزد هم زبان 
 من چو لب گویم لب دریا بودمن چو لا گویم مراد الا بود 
 من ز شیرینی نشستم رو ترشمن ز بسیاری گفتارم خمش 
 تا که شیرینی ما از دو جهاندر حجاب رو ترش باشد نهان