برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ای دریغا مرغ خوش‌الحان منراح روح و روضه و ریحان من 
 گر سلیمان را چنین مرغی بدیکی خود او مشغول آن مرغان شدی 
 ای دریغا مرغ کارزان یافتمزود روی از روی او بر تافتم 
 ای زبان تو بس زیانی بر وریچون توی گویا چه گویم من ترا 
 ای زبان هم آتش و هم خرمنیچند این آتش درین خرمن زنی 
 در نهان جان از تو افغان می‌کندگرچه هر چه گوییش آن می‌کند 
 ای زبان هم گنج بی‌پایان تویای زبان هم رنج بی‌درمان توی 
 هم صفیر و خدعه‌ی مرغان تویهم انیس وحشت هجران توی 
 چند امانم می‌دهی ای بی امانای تو زه کرده به کین من کمان 
 نک بپرانیده‌ای مرغ مرادر چراگاه ستم کم کن چرا 
 یا جواب من بگو یا داده دهیا مرا ز اسباب شادی یاد ده 
 ای دریغا نور ظلمت‌سوز منای دریغا صبح روز افروز من 
 ای دریغا مرغ خوش‌پرواز منز انتها پریده تا آغاز من 
 عاشق رنجست نادان تا ابدخیز لا اقسم بخوان تا فی کبد 
 از کبد فارغ بدم با روی تووز زبد صافی بدم در جوی تو 
 این دریغاها خیال دیدنستوز وجود نقد خود ببریدنست 
 غیرت حق بود و با حق چاره نیستکو دلی کز عشق حق صد پاره نیست 
 غیرت آن باشد که او غیر همه‌ستآنک افزون از بیان و دمدمه‌ست 
 ای دریغا اشک من دریا بدیتا نثار دلبر زیبا بدی 
 طوطی من مرغ زیرکسار منترجمان فکرت و اسرار من 
 هرچه روزی داد و ناداد آیدماو ز اول گفته تا یاد آیدم 
 طوطیی کید ز وحی آواز اوپیش از آغاز وجود آغاز او