برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 چون بنسیان بست او راه نظرکار نتوان کرد ور باشد هنر 
 خلتم سخریة اهل السمواز نبی خوانید تا انسوکم 
 صاحب ده پادشاه جسمهاستصاحب دل شاه دلهای شماست 
 فرع دید آمد عمل بی‌هیچ شکپس نباشد مردم الا مردمک 
 من تمام این نیارم گفت از آنمنع می‌آید ز صاحب مرکزان 
 چون فراموشی خلق و یادشانبا ویست و او رسد فریادشان 
 صد هزاران نیک و بد را آن بهیمی‌کند هر شب ز دلهاشان تهی 
 روز دلها را از آن پر می‌کندآن صدفها را پر از در می‌کند 
 آن همه اندیشه‌ی پیشانهامی‌شناسند از هدایت خانها 
 پیشه و فرهنگ تو آید به توتا در اسباب بگشاید به تو 
 پیشه‌ی زرگر بهنگر نشدخوی این خوش‌خو با آن منکر نشد 
 پیشه‌ها و خلقها همچون جهازسوی خصم آیند روز رستخیز 
 پیشه‌ها و خلقها از بعد خوابواپس آید هم به خصم خود شتاب 
 پیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبحهم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح 
 چون کبوترهای پیک از شهرهاسوی شهر خویش آرد بهرها 
 چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کردپس بلرزید اوفتاد و گشت سرد 
 خواجه چون دیدش فتاده همچنینبر جهید و زد کله را بر زمین 
 چون بدین رنگ و بدین حالش بدیدخواجه بر جست و گریبان را درید 
 گفت ای طوطی خوب خوش‌حنیناین چه بودت این چرا گشتی چنین 
 ای دریغا مرغ خوش‌آواز منای دریغا همدم و همراز من