برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۸۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 سنگ سرمه چونک شد در دیدگانگشت بینایی شد آنجا دیدبان 
 ای خنک آن مرد کز خود رسته شددر وجود زنده‌ای پیوسته شد 
 وای آن زنده که با مرده نشستمرده گشت و زندگی از وی بجست 
 چون تو در قرآن حق بگریختیبا روان انبیا آمیختی 
 هست قرآن حالهای انبیاماهیان بحر پاک کبریا 
 ور بخوانی و نه‌ای قرآن‌پذیرانبیا و اولیا را دیده گیر 
 ور پذیرایی چو بر خوانی قصصمرغ جانت تنگ آید در قفص 
 مرغ کو اندر قفص زندانیستمی‌نجوید رستن از نادانیست 
 روحهایی کز قفصها رسته‌اندانبیاء رهبر شایسته‌اند 
 از برون آوازشان آید ز دینکه ره رستن ترا اینست این 
 ما بذین رستیم زین تنگین قفصجز که این ره نیست چاره‌ی این قفص 
 خویش را رنجور سازی زار زارتا ترا بیرون کنند از اشتهار 
 که اشتهار خلق بند محکمستدر ره این از بند آهن کی کمست 
 بود بازرگان و او را طوطی‌ایدر قفص محبوس زیبا طوطی‌ای 
 چونک بازرگان سفر را ساز کردسوی هندستان شدن آغاز کرد 
 هر غلام و هر کنیزک را ز جودگفت بهر تو چه آرم گوی زود 
 هر یکی از وی مرادی خواست کردجمله را وعده بداد آن نیک‌مرد 
 گفت طوطی را چه خواهی ارمغانکارمت از خطه‌ی هندوستان 
 گفتش آن طوطی که آنجا طوطیانچون ببینی کن ز حال من بیان 
 کان فلان طوطی که مشتاق شماستاز قضای آسمان در حبس ماست