برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۸۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 یک مثال ای دل پی فرقی بیارتا بدانی جبر را از اختیار 
 دست کان لرزان بود از ارتعاشوانک دستی تو بلرزانی ز جاش 
 هر دو جنبش آفریده‌ی حق شناسلیک نتوان کرد این با آن قیاس 
 زان پشیمانی که لرزانیدیشمرتعش را کی پشیمان دیدیش 
 بحث عقلست این چه عقل آن حیله‌گرتا ضعیفی ره برد آنجا مگر 
 بحث عقلی گر در و مرجان بودآن دگر باشد که بحث جان بود 
 بحث جان اندر مقامی دیگرستباده‌ی جان را قوامی دیگرست 
 آن زمان که بحث عقلی ساز بوداین عمر با بوالحکم همراز بود 
 چون عمر از عقل آمد سوی جانبوالحکم بوجهل شد در حکم آن 
 سوی حس و سوی عقل او کاملستگرچه خود نسبت به جان او جاهلست 
 بحث عقل و حس اثر دان یا سبببحث جانی یا عجب یا بوالعجب 
 ض جان آمد نماند ای مستضیلازم و ملزوم و نافی مقتضی 
 زانک بینایی که نورش بازغستاز دلیل چون عصا بس فارغست 
 بار دیگر ما به قصه آمدیمما از آن قصه برون خود کی شدیم 
 گر به جهل آییم آن زندان اوستور به علم آییم آن ایوان اوست 
 ور به خواب آییم مستان وییمور به بیداری به دستان وییم 
 ور بگرییم ابر پر زرق وییمور بخندیم آن زمان برق وییم 
 ور بخشم و جنگ عکس قهر اوستور بصلح و عذر عکس مهر اوست 
 ما کییم اندر جهان پیچ پیچچون الف او خود چه دارد هیچ‌هیچ