برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۸۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 قوت جانست این ای راست‌خوانتا چه باشد قوت آن جان جان 
 گوشت پاره‌ی آدمی با عقل و جانمی‌شکافد کوه را با بحر و کان 
 زور جان کوه کن شق حجرزور جان جان در انشق القمر 
 گر گشاید دل سر انبان رازجان به سوی عرش سازد ترک‌تاز 
 کرد حق و کرد ما هر دو ببینکرد ما را هست دان پیداست این 
 گر نباشد فعل خلق اندر میانپس مگو کس را چرا کردی چنان 
 خلق حق افعال ما را موجدستفعل ما آثار خلق ایزدست 
 ناطقی یا حرف بیند یا غرضکی شود یک دم محیط دو عرض 
 گر به معنی رفت شد غافل ز حرفپیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف 
 آن زمان که پیش‌بینی آن زمانتو پس خود کی ببینی این بدان 
 چون محیط حرف و معنی نیست جانچون بود جان خالق این هر دوان 
 حق محیط جمله آمد ای پسروا ندارد کارش از کار دگر 
 گفت شیطان که بما اغویتنیکرد فعل خود نهان دیو دنی 
 گفت آدم که ظلمنا نفسنااو ز فعل حق نبد غافل چو ما 
 در گنه او از ادب پنهانش کردزان گنه بر خود زدن او بر بخورد 
 بعد توبه گفتش ای آدم نه منآفریدم در تو آن جرم و محن 
 نه که تقدیر و قضای من بد آنچون به وقت عذر کردی آن نهان 
 گفت ترسیدم ادب نگذاشتمگفت هم من پاس آنت داشتم 
 هر که آرد حرمت او حرمت بردهر که آرد قند لوزینه خورد 
 طیبات از بهر کی للطیبینیار را خوش کن برنجان و ببین