برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۸۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 تا به گوش ابر آن گویا چه خواندکو چو مشک از دیده‌ی خود اشک راند 
 تا به گوش خاک حق چه خوانده استکو مراقب گشت و خامش مانده است 
 در تردد هر که او آشفته استحق به گوش او معما گفته است 
 تا کند محبوسش اندر دو گمانآن کنم آن گفت یا خود ضد آن 
 هم ز حق ترجیح یابد یک طرفزان دو یک را برگزیند زان کنف 
 گر نخواهی در تردد هوش جانکم فشار این پنبه اندر گوش جان 
 تا کنی فهم آن معماهاش راتا کنی ادراک رمز و فاش را 
 پس محل وحی گردد گوش جانوحی چه بود گفتنی از حس نهان 
 گوش جان و چشم جان جز این حس استگوش عقل و گوش ظن زین مفلس است 
 لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کردوانک عاشق نیست حبس جبر کرد 
 این معیت با حقست و جبر نیستاین تجلی مه است این ابر نیست 
 ور بود این جبر جبر عامه نیستجبر آن اماره‌ی خودکامه نیست 
 جبر را ایشان شناسند ای پسرکه خدا بگشادشان در دل بصر 
 غیب و آینده بریشان گشت فاشذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش 
 اختیار و جبر ایشان دیگرستقطره‌ها اندر صدفها گوهرست 
 هست بیرون قطره‌ی خرد و بزرگدر صدف آن در خردست و سترگ 
 طبع ناف آهوست آن قوم رااز برون خون و درونشان مشکها 
 تو مگو کین مایه بیرون خون بودچون رود در ناف مشکی چون شود 
 تو مگو کین مس برون بد محتقردر دل اکسیر چون گیرد گهر 
 اختیار و جبر در تو بد خیالچون دریشان رفت شد نور جلال 
 نان چو در سفره‌ست باشد آن جماددر تن مردم شود او روح شاد 
 در دل سفره نگردد مستحیلمستحیلش جان کند از سلسبیل