برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۷۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 سوی نخچیران دوید آن شیرگیرکابشروا یا قوم اذ جاء البشیر 
 مژده مژده ای گروه عیش‌سازکان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز 
 مژده مژده کان عدو جانهاکند قهر خالقش دندانها 
 آنک از پنجه بسی سرها بکوفتهمچو خس جاروب مرگش هم بروفت 
 جمع گشتند آن زمان جمله وحوششاد و خندان از طرب در ذوق و جوش 
 حلقه کردند او چو شمعی در میانسجده آوردند و گفتندش که هان 
 تو فرشته‌ی آسمانی یا پرینی تو عزراییل شیران نری 
 هرچه هستی جان ما قربان تستدست بردی دست و بازویت درست 
 راند حق این آب را در جوی توآفرین بر دست و بر بازوی تو 
 باز گو تا چون سگالیدی به مکرآن عوان را چون بمالیدی به مکر 
 بازگو تا قصه درمانها شودبازگو تا مرهم جانها شود 
 بازگو کز ظلم آن استم‌نماصد هزاران زخم دارد جان ما 
 گفت تایید خدا بد ای مهانورنه خرگوشی کی باشد در جهان 
 قوتم بخشید و دل را نور دادنور دل مر دست و پا را زور داد 
 از بر حق می‌رسد تفضیلهاباز هم از حق رسد تبدیلها 
 حق بدور نوبت این تایید رامی‌نماید اهل ظن و دید را 
 هین بملک نوبتی شادی مکنای تو بسته‌ی نوبت آزادی مکن 
 آنک ملکش برتر از نوبت تنندبرتر از هفت انجمش نوبت زنند 
 برتر از نوبت ملوک باقینددور دایم روحها با ساقیند 
 ترک این شرب ار بگویی یک دو روزدر کنی اندر شراب خلد پوز