برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۷۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ای که تو از جاه ظلمی می‌کنیدانک بهر خویش چاهی می‌کنی 
 گرد خود چون کرم پیله بر متنبهر خود چه می‌کنی اندازه کن 
 مر ضعیفان را تو بی‌خصمی مداناز نبی ذا جاء نصر الله خوان 
 گر تو پیلی خصم تو از تو رمیدنک جزا طیرا ابابیلت رسید 
 گر ضعیفی در زمین خواهد امانغلغل افتد در سپاه آسمان 
 گر بدندانش گزی پر خون کنیدرد دندانت بگیرد چون کنی 
 شیر خود را دید در چه وز غلوخویش را نشناخت آن دم از عدو 
 عکس خود را او عدو خویش دیدلاجرم بر خویش شمشیری کشید 
 ای بسا ظلمی که بینی در کسانخوی تو باشد دریشان ای فلان 
 اندریشان تافته هستی تواز نفاق و ظلم و بد مستی تو 
 آن توی و آن زخم بر خود می‌زنیبر خود آن دم تار لعنت می‌تنی 
 در خود آن بد را نمی‌بینی عیانورنه دشمن بودیی خود را بجان 
 حمله بر خود می‌کنی ای ساده مردهمچو آن شیری که بر خود حمله کرد 
 چون به قعر خوی خود اندر رسیپس بدانی کز تو بود آن ناکسی 
 شیر را در قعر پیدا شد که بودنقش او آنکش دگر کس می‌نمود 
 هر که دندان ضعیفی می‌کندکار آن شیر غلط‌بین می‌کند 
 می‌ببیند خال بد بر روی عمعکس خال تست آن از عم مرم 
 ممنان آیینه‌ی همدیگرنداین خبر می از پیمبر آورند 
 پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبودزان سبب عالم کبودت می‌نمود 
 گر نه کوری این کبودی دان ز خویشخویش را بد گو مگو کس را تو بیش 
 ممن ار ینظر بنور الله نبودغیب ممن را برهنه چون نمود