برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۷۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 این عجب نبود که میش از گرگ جستاین عجب کین میش دل در گرگ بست 
 زندگانی آشتی ضدهاستمرگ آنک اندر میانش جنگ خاست 
 لطف حق این شیر را و گور راالف دادست این دو ضد دور را 
 چون جهان رنجور و زندانی بودچه عجب رنجور اگر فانی بود 
 خواند بر شیر او ازین رو پندهاگفت من پس مانده‌ام زین بندها 
 شیر گفتش تو ز اسباب مرضاین سبب گو خاص کاینستم غرض 
 گفت آن شیر اندرین چه ساکنستاندرین قلعه ز آفات آمنست 
 قعر چه بگزید هر که عاقلستزانک در خلوت صفاهای دلست 
 ظلمت چه به که ظلمتهای خلقسر نبرد آنکس که گیرد پای خلق 
 گفت پیش آ زخمم او را قاهرستتو ببین کان شیر در چه حاضرست 
 گفت من سوزیده‌ام زان آتشیتو مگر اندر بر خویشم کشی 
 تا به پشت تو من ای کان کرمچشم بگشایم بچه در بنگرم 
 چونک شیر اندر بر خویشش کشیددر پناه شیر تا چه می‌دوید 
 چونک در چه بنگریدند اندر آباندر آب از شیر و او در تافت تاب 
 شیر عکس خویش دید از آب تفتشکل شیری در برش خرگوش زفت 
 چونک خصم خویش را در آب دیدمر ورا بگذاشت و اندر چه جهید 
 در فتاد اندر چهی کو کنده بودزانک ظلمش در سرش آینده بود 
 چاه مظلم گشت ظلم ظالماناین چنین گفتند جمله‌ی عالمان 
 هر که ظالم‌تر چهش با هول‌ترعدل فرمودست بتر را بتر