این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۵۹۴
مثنوی معنوی
| نزد عاقل زان پری که مضمرست | آدمی صد بار خود پنهانترست | |||||
| آدمی نزدیک عاقل چون خفیست | چون بود آدم که در غیب او صفیست | |||||
تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام
| آدمی همچون عصای موسی است | آدمی همچون فسون عیسی است | |||||
| در کف حق بهر داد و بهر زین | قلب مومن هست بین اصبعین | |||||
| ظاهرش چوبی ولیکن پیش او | کون یک لقمه چو بگشاید گلو | |||||
| تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت | آن ببین کز وی گریزان گشت موت | |||||
| تو مبین ز افسونش آن لهجات پست | آن نگر که مرده بر جست و نشست | |||||
| تو مبین مر آن عصا را سهل یافت | آن ببین که بحر خضرا را شکافت | |||||
| تو ز دوری دیدهای چتر سیاه | یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه | |||||
| تو ز دوری مینبینی جز که گرد | اندکی پیش آ ببین در گرد مرد | |||||
| دیدهها را گرد او روشن کند | کوهها را مردی او بر کند | |||||
| چون بر آمد موسی از اقصای دشت | کوه طور از مقدمش رقاص گشت | |||||
تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر
| روی داود از فرش تابان شده | کوهها اندر پیش نالان شده | |||||
| کوه با داود گشته همرهی | هردو مطرب مست در عشق شهی | |||||
| یا جبال اوبی امر آمده | هر دو همآواز و همپرده شده | |||||
| گفت داودا تو هجرت دیدهای | بهر من از همدمان ببریدهای | |||||
| ای غریب فرد بی مونس شده | آتش شوق از دلت شعله زده | |||||
| مطربان خواهی و قوال و ندیم | کوهها را پیشت آرد آن قدیم | |||||
| مطرب و قوال و سرنایی کند | که به پیشت بادپیمایی کند | |||||