برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۲۰۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 دانه‌ی مردن مرا شیرین شدستبل هم احیاء پی من آمدست 
 اقتلونی یا ثقاتی لائماان فی قتلی حیاتی دائما 
 ان فی موتی حیاتی یا فتیکم افارق موطنی حتی متی 
 فرقتی لو لم تکن فی ذا السکونلم یقل انا الیه راجعون 
 راجع آن باشد که باز آید به شهرسوی وحدت آید از تفریق دهر 
 باز آمد کای علی زودم بکشتا نبینم آن دم و وقت ترش 
 من حلالت می‌کنم خونم بریزتا نبیند چشم من آن رستخیز 
 گفتم ار هر ذره‌ای خونی شودخنجر اندر کف به قصد تو رود 
 یک سر مو از تو نتواند بریدچون قلم بر تو چنان خطی کشید 
 لیک بی غم شو شفیع تو منمخواجه‌ی روحم نه مملوک تنم 
 پیش من این تن ندارد قیمتیبی تن خویشم فتی ابن الفتی 
 خنجر و شمشیر شد ریحان منمرگ من شد بزم و نرگسدان من 
 آنک او تن را بدین سان پی کندحرص میری و خلافت کی کند 
 زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکمتا امیران را نماید راه و حکم 
 تا امیری را دهد جانی دگرتا دهد نخل خلافت را ثمر 

 جهد پیغامبر بفتح مکه همکی بود در حب دنیا متهم   آنک او از مخزن هفت آسمانچشم و دل بر بست روز امتحان